ای زسعی تو برافراخته سر / دین یزدان و شرع پیغمبر
مقتدای زمانه صدرالدین / ای کفت مکرمات را مصدر
خجل از گوشه عمامه تو / تاج فغفور و افسر قیصر
نظر حشمتت چو تیر قضا / بر دل روزگار کرده گذر
از دعاهای خیر بر جانت / راه گردون ببسته وقت سحر
قدر تو چرخ را ربوده کلاه / حلم تو کوه را گرفته قلر
تا تو و زان نقد احسانی / بحر و کانرا نماند وزن و خطر
نزد معیار همت عالیت / کم عیارست نقد هفت اختر
گر بسنجد فلک شکوه تو را / بشکند کفه های شمس و قمر
کشش عطف دامن تو فشاند / گرد تشویر بر سر کوثر
وز نسیم شمایل تو نشست / عرق شرم بر رخ عنبر
آب و آتش موافقت جویند / هر کجا دولتت بود داور
تا زتو پشت یافت بالش شرع / فتنه پهلو نهاد بر بستر
گر چه زیر و زبر ندارد چرخ / چرخ زیر است و همّت تو زَبَر
چیست مهر و سپهر با قدرت؟ / اخگری در میان خاکستر
جاهت آن ژرف قلزمست که نیست / کشتی و هم را بر او معبر
هر دم از شرم طیلسان تو چرخ / در سر مشتری کشد چادر
هر زمان خامۀ سیه کامت / دهد از راز روزگار خبر
هیبتت خانۀ مخالف را / در فضای فنا گشاید در
ای که بر اوج برج تعظیمت / سر طائر ز بیم بنهد پر
یوسف مصر عالمی چه عجب / که به تو روشن است چشم پدر
پیش شمشیر لفظت از دهنت / صبح صادق بیفکند خنجر
هر که در منصبی قدم بنهاد / امرو نهی تو باشدش رهبر
هرکه در مدحتی قلم برداشت / نامت اول برآید از دفتر
با عطا های نقد تو نشود / آرزو همنشین بوک ومگر
وز پی شرط فرصتی نکند / حکم حزم تو احتمال اگر
عالمی از عطات بر سر موج / کشتی من چنین گران لنگر؟
منم امروز و حالتی که مپرس / گر بگویم نداریم باور
فتنه در گرد من گشاده کمین / فاقه در روی من کشیده حشر
محنتم چون وظیفه های کرام / هیچ می نگسلد ز یکدیگر
باد شادی چو دوستان ملول / که گهم اوفتد همی در سر
آخر ای نور دیدۀ اسلام / نیک در روی حال من بنگر
رخ متاب از سیه گلیمی من / که سیاهی مدد دهد به بصر
منم آن طوطیی که نظم مراست / در مذاق زمانه طعم شکر
می نخواهی که من به اندک سعی / باشمت در جهان ثنا گستر
آسمان همچنان به جای خودست / هم بر آن قطب و هم بر آن محور
از کجا خاست این روایی جهل / ورچه افتاد این کساد هنر
آنک خود را نظیر من دانست / گرچه او سنگ بود و من گوهر
این زمان در تنعُّمی است که چرخ / می نیارد بر او گماشت نظر
در کفش ناله می کند بر بط / بر رخش خنده می زند ساغر
من چو بر بط زبون زخمۀ دهر / من چو ساغر غریق خون جگر
راست یکسال و نیم شد که مرا / در عراق است حکم آبشخور
تنم از فاقه خشک شد که نشد / لبم از آب این کریمان تر
اسبکی دارم از متاع جهان / همچو کلکت روان ولی لاغر
درسفر بار من کشیده و لیک / زیر پالان کند مرا به حضر
تا کی از بهر نیم تو بره کاه / باشم اندر جوال مشتی خر
تو که در حل و عقد مختاری / چون روا داریم چنین مضطر
عزم آن کرده ام که بر تابم / سوی مازندران عنان سفر
در وجوه معاش می نشود / مهر بوبکر و دوستی عمر
جوهری نیست در عراق و رواست / گر ندانند قیمت جوهر
ای دل پاک مرگ،کیسۀ سیم / وی رخ زرد ننگ،صره زر
هیچ دولت ورای آنک شدم / درمیان سخنوران سرور
به حیاتی که نظم ونثر مراست / نام من زنده ماند تا محشر
بر من این رنج بگذرد چو گذشت / ملک محمود و دولت سنجر
شکر و منّت خدای را کاکنون / چون تو صدریست اندرین کشور
ورنه گرد جهان فلک برگشت / بارها کز کرم نیافت اثر
تا ز اوراق روز وشب نرود / رقم خامۀ قضا و قدر
چون قضا و قدر تو را شب و روز / باد بر هر چه ممکن است ظفر
شبت از قدر بهتر از شب قدر / روزت از روز عید،فرخ تر