ای مهر و مه نتیجه رای منیر تو / حل کرده عقدهای فلک را ضمیر تو
فخر ملوک نصرت دین بیشکین تویی / کایزد برای نصرت دین شد نصیر تو
وان بدر ازهری که مُقدَّر شد از ازل / تا حشر در منازل دولت مسیر تو
وان بحر زاخری که ز روی مناسبت / در پای اخضرست کمینه غدیر تو
سرمایه بحار و معادن بود حقیر / گر نسبتش کنی به عطای حقیر تو
شد مکرمت ملازم ذات تو بهر آنک / تو ناگزیر اویی و او ناگزیر تو
نقاش وهم اگر چه که استاد حاذق است / ننگاشت بر صحیفه امکان نظیر تو
اهل زمین اگر چه اسیر زمانه اند / اینک زمانه با همه شوکت اسیر تو
گردون که پیش موکب جاهت سپر کش ست / هردم سپر بیفکند از سهم تیر تو
آن را که سر دوباره بروید چو گندنا / لرزان بود ز خنجر چون برگ سیر تو
حیفی بود از آنجا که راستی ست / جز تیر اگر شود سوی دشمن سفیر تو
جمشید راستینی،از آن لاف می زند / خورشید روز و شب ز کلاه و سریر تو
سلطان نشان عهدی از آن می رود به طوع / مریخ زیر رایت کمتر امیر تو
گردون بدین قدر ز تو راضی که نام او / در سلک بندگان تو آرد دبیر تو
دانم که هست انجم سیاره را رجوع / لیکن به قول حاجب و رای وزیر تو
صاحب قبول صفه روحانیان شده ست / بخت جوان به تربیت رای پیر تو
ثابت نمی شود به براهین عقل و شرع / هر دعویی که آن نبود دلپذیر تو
خلق تو را نسیم عبیرست لا جرم / شد جیب چرخ پر زنسیم عبیر تو
دانند همگان که ظهیر آن توست لیک / او را چه قدر؟بس بود ایزد ظهیر تو
تو دستگیر خلق خدایی درن جهان / بادا خدای در دو جهان دستگیر تو