ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۷۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نباشدت نفسی در سر آن کله داری / که سر به کلبه احزان فرود آری
بدین قدر دل ما هم نگه نخواهی داشت / چه دلبری که ندانی طریق دلداری؟
ز حسن خویش بدین مایه گشته ای خرسند / که سینه ای بخلی یا دلی بیازاری
مرا که پشت من از بار محنت است دو تاه / فراق روی تو در می خورد به سرباری؟
بیا ببین که ز بهر نثار مقدم تو / دو چشم من ز چه سان می کند گهر باری
بدانچه از رگ من خون چکد دریغی نیست / که هرچه با تو کند جنس آن سزاواری
تکلُّفی نبود لایق بزرگی تو / اگر به خیره نگیری و عیب نشماری
زخون دیده بر آنم که شربتی سازم / که چشم شوخ تو را عادت است خونخواری
مُزَوِّرِ هوسی نیز می پزم حالی / که در دو چشم تو پیداست ضعف بیماری
تو را به ناله زیرست میل و این عجب است / که دست می نرسد جز به ناله و زاری
ز لطفها که تو با من کنی یکی اینست / که یکزمانم بی این سماع نگذاری
یکی غم از دل من پای باز پس ننهد / که دست دست به دیگر غمیم نسپاری
به هر جفا که کنی بر زمانه بندی جرم / کسی زفعل تو آگاه نیست پنداری!
عنان فتنه رها کرده ای و این خوشتر / که عذر لنگ برون می بری به رهواری
زمانه را همه دانند کو نیارد کرد / به روزگار جهان پهلوان جفا کاری
پناه ملت اسلام،فخر دولت و دین / که کرد دولت و دین را به تیغ معماری
ز چشم دولت او تا بجست خواب عدم / دگر به خواب ندیده ست فتنه بیداری
به دور او ز بس آثار عدل نتوان کرد / مگر به زلف بتان نسبت ستمکاری
ایا رسیده به جایی که گر جهان نبود / ز بهر همَّت خود قطره ای کم انگاری
کلاه گوشه قدر تو از طریق نفاذ / ربوده از سر گردون کلاه جبّاری
فتاده جِرم زمین با همه ثبات قدم / به جنب حلم تو در تهمت سبکساری
درآمده ز ازل زیر سقف همت تو / چهار عنصر عالم به چار دیواری
ز عصمت تو چنان تنگ شد فضای جهان / که هست دم زدن دشمنت به دشواری
تویی که تا ابد از رنگ و بوی دولت تو / چمن به رنگرزی شد صبا به عطاری
ز دست ساقی لطف تو یک پیاله بود / که نرگس افکند از دست جام هشیاری
ز صوت بلبل رفق تو یک نوا باشد / که گل به پای در آرد لباس زنگاری
به یک سخن دهن ظلم را فرو بندی / به یک سخا شکم آز را بینباری
به قهر،آب فنا بر سر فلک ریزی / به لطف،تخم وفا در دل جهان کاری
زخار حادثه تا بشکفد گل انصاف / به چشم خصم تو گل را مباد جز خاری
تو را ذخیره عمری که چون بقای ابد / ورای عقد تصرف بود ز بسیاری