ای ماه سروقامت و ای سرو ماه روی / وصل تو تا نموده مرا چند گاه روی
شکلم چو نال شد ز هوای تو و توراست / با شکل سرو قامت و بانور ماه روی
تا بی حجاب دیده به رویت نگاه کرد / پر آب دیده دارم زان یک نگاه روی
آیینه دلم سیه از آه سینه شد / آیینه را سیه شود آری ز آه روی
بگرفت خطه دلم اینک سپاه عشق / و آورد سوی عالم جان آن سپاه روی
رویم ز تاب عشق تو زردست و بس بود / بر وفق این حدیث که گفتم گواه روی
روی تو از لطافت محض آفرید حق / زان خوبتر که وهم نخواهذ مخواه روی
اندر شب فراق تو شاید که روز وصل / بنمایدم زچاه مقنع چو ماه روی
جان مرا که عاجز هجران توست نیست / جز بارگاه مجلس عالی پناه روی
فرخنده مجد ملک سپهر دول که هست / ایام را ز هیبت او همچو کاه روی
عالی محمدبن علی اشعث آنک بخت / بنمودش از دریچه تمکین شاه روی
با روی و رای او نبود مهر و ماه را / زین پس بجز نهادن تاج و کلاه روی
اقبال با جلالت قدرش سپید کار / خورشید بی عنایت رایش سیاه روی
افکنده بر موافق او عیش بهر چشم / پوشیده از مخالف او عزّ و جاه روی
شرم از گناه باشد و خورشید در کشد / هر شب ز شرم طلعت او بی گناه روی
ای پشت دین و مامن حق بارگاه تو / بخت ابد نهاده بدین بارگاه روی
راهی که موکب تو بدانجا گذر کند / اقبال برنگیرد از آن خاک راه روی
جور و عنا چو روزه بر ایوب روز و شب / خصم تو را نموده گهی پشت و گاه روی
جایی رسید کار حسودت که از ضمیر / دارد همی نهفته ز مردم گیاه روی
تا خسروان دهر و ملوک زمانه را / باشد مدام یاره و دیهیم و گاه روی
از گردش زمانه عدوی تو را مباد / جز روزگار ناخوش و عیش تباه روی