ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز من چندانک می خواهی وفا هست / از این معنی بگو یک جو تو را هست؟
چه گویم وای دل گویی که جان کن / کنون هم از تو پرسم این وفا هست؟
سلامم را جوابی نیست از تو / بگو در هیچ مذهب این روا هست؟
به غم گفتی برو خون کن دلش را / ز غم واپرس تا خود دل به جا هست؟
چو گویم وصل،گویی وقت آن نیست / به غم قانع شدم اینت رضا هست؟
گر از غم بر درت جان داد سهل ست / چو من در شهر عشقت صد گدا هست؟