ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر سر کیسه وفابندی / در دُرج سخن چرا بندی؟
روی هجران چنان ندانی خوب / کش جفا نیز بر قفابندی؟
لاشه لنگ دل ضعیف مرا / چند بر آخور جفا بندی
چشم بیگانگی گشادستی / تا دعا بر من آشنابندی
ماه نو شینی از کُلَه بنهی / سرو سیمینی ار قبا بندی
کمری لعل از اشک می سازم / کت میان نیست بر کجا بندی؟
نخورم آب بی غمت گرچه / در دلم آتش بلا بندی
سر جانم به سنگ غم مشکین / جهد کن تا شکسته را بندی
بر سر من قضای بد غم تو ست / تو چرا جرم بر قضا بندی؟