ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خدایگان جهان مالک رقاب امم / تویی که هست زبان تو ترجمان قضا
نهد مجاهز خلق تو از نفایس عطر / هزارگونه بضاعت در آستین صبا
ز تند باد شکوهت بود به موسم دی / که خون بیفسرد اندر عروق نشو ونما
شب گذشته مرا می گذشت بر خاطر / که چیست موجب یخ بند و علت سرما
در آن میان نفسی سرد بر کشید عدوت / که از برودت آن زمهریر گشت هوا
درست گشت مرا کاصل برف و سرما هست / سپیدکاری حساد و سردی اعدا
لطیفه ای به ازاینم فراز می آید / گرت ملال نخیزد کنم به نظم ادا
ز تف مهر تو دل گرم کرده بود جهان / فلک مفرح کافور ساختش به دوا
نه سهو کردم کز بهر خاصیت تقدیر / زمانه را همه کافور می دهد عمدا
که تا چنانک تو را پیش ازین نزاد نظیر / نزایدت پس ازین نیز تا ابد همتا
ظهیر!مثل تو را خاصه در چنین حضرت / زبان مدح نباشد بسنده کن به دعا
بگو تا شاه به شاهی درون به پای چنانک / حسد برد همه امروزهات بر فردا