ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای خسروی که از رخ دوشیزگان غیب / هر لحظه دست فکرت تو در کشد نقاب
در عرض گاه زینت بزم تو فی المثل / طاووس وقت جلوه نماید کم از غراب
حفظت به هر زمین که سپر در سپر کشید / ممکن بود که رخنه شود تیغ آفتاب
وز بیم میل قهر تو کان دم به دم بود / بر چشم دشمنانت نیارد گذشت خواب
شاها زکوة گوش و زبان را ز راه لطف / بشنو ز من سؤالی و تشریف ده جواب
آن کس که حکم کرد به طوفان باد و گفت / کاسیب آن عمارت عالم کند خراب
تشریف یافت از تو و اقبال دید و کس / در بند آن نشد که خطا گفت یا صواب
من بنده چون به پیش تو ابطال کرده ام / با من چرا ز وجه دگر می رود خطاب
بر من و بال شد هنر من که صد بلا / بر ساعتی که من به هنر کردم انتساب
گو نیست گرد عالم و گو پست شو فلک / بر من به نیم جو چو فکندم درین عذاب
طوفان من گذشت که نه ماه ساختم / از آب دیده شربت و از خون دل شراب
سهل است این سه ماه دگر نیز همچنین / تن در دهم به آنک نه نانم بود نه آب
لیکن ز دست فاقه بترسم که عاقبت / هم من ز جان بر آیم و هم خسرو از ثواب