ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عالی رضی دین تویی آن شمع دل که هست / لفظ شکرفشان تو پیرایه صواب
با شمع دولت تو بر افروخت روزگار / درکام آرزو چو شکر گشت صبر و صاب
چون بخت در رخ تو شکرخنده زد چو صبح / گو تیره شو ز غصه آن شمع آفتاب
بشنو حکایتی ز شکر خوشتر و بدانک / چون شمع نیم مرده نه تن دارم و نه تاب
یاری که شمع مجلس انسست در جمال / با من برای و شکر کرد دی عتاب
جاری زبان من ز عتاب چو شکرش / افتاد چون زبانه شمع اندر اضطراب
تدبیر چیست کز پی تدبیر آن کنون / چون شمعم اندر آتش و چون شکر اندر آب