ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بدر دین حاکم آفاق مبارک تویی انک / گلبن ملک ز تو تازه و تر بشکفته ست
آستین کرمت بی غرض دنیاوی / صد ره از روی جهان گرد حوادث رفته ست
این سعادت که تو را روی نموده ست هنوز / صد یکی نیست از آنها که قضا پذرفته ست
سخنی هست مرا با تو نهان نتوان کرد / که ز رای تو خرد هیچ سخن ننهفته ست
آمدم سوی درت تا کنم از صدق نثار / آن گهرها که به مدح تو ضمیرم سفته ست
پرده دار از پس در گفت که او مست بخفت / زان سبب طبعم از آن لحظه هنوز آشفته ست
تو که بیداری چون دولت هشیار و چو عقل / خفته و مست ندانم ز چه رویت گفته ست
تو نیی مست که عقل من شیدا مست است / تو نیی خفته که بخت من مسکین خفته ست