ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پناه و قدوه شاهان عصر نصرت دین / تویی که خاک درت کیمیای فرهنگ است
به گرد موکب قدرت نمی رسد گردون / که در میانه مسافت هزار فرسنگ است
به ساعتی شکند رُمح تو طلسم عدو / به پیش معجز موسی چه جای نیرنگ است؟
ز بس خسیسی در پهلوی مخالف تو / گمان مبر که به جز خنجر تو را رنگ است
تو آن شهی که ز بیم سنان سر تیزت / رخ سپهر چو روی سپر پر آژنگ است
زمانه پای رکابت ندارد اندر جنگ / از آن عنان مرادت همیشه در جنگ است
به حکم آنک من از خاک درگهت دورم / ز غصّه هر نفسم با زمانه صد جنگ است
مجال عذر فراخ است ازین جهت لیکن / زبان نطق ندارم که وقت بس تنگ است
حدیث لنگی اشتر به عذر می شاید / اگر به نکته نگیری که عذر هم لنگ است
تو را بقای ابد باد در نکو نامی / که ملک و دین را از نام دشمنت ننگ است