ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۲۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای فلک سر بدان درآورده / که تو گویی که خاک پای من است
زینت آسمان و زیور ماه / عکس جام جهان نمای من است
سایبان سپهر نُه پوشش / آستان در سرای من است
حجتی کان زبان فتنه ببست / سر تیغ جهانگشای من است
آفتابی که عقل ذرّه اوست / ذره ای ز آفتاب رای من است
دو جهان را به پشت پای زدی / که کمین فضله سخای من است
پایت آزرده شد ز صدمت آن / خود همین ماجراگوی من است
درد در پایت اوفتاد به عذر / که گناه من و خطای من است
چون به پایت رسید آسیبم / گر ببری سرم سزای من است
عقل سوگند بر جهان می داد / که اگر در سرت هوای من است
به سر من که درد پاش بچین / که تو دانی که بوسه جای من است
جاودان زی که چرخ می گوید / که بقای تو با بقای من است