ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۳۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خورشید صدور عصر،صدرالدین / بی لطف تو جان عدوی تن باشد
واندر حرم حمایت حفظت / دوران سپهر مؤتمن باشد
ذات تو و چار صفّه ارکان / عیسی و سرای اَهرمن باشد
جود تو و الماس محتاجان / یعقوب و نسیم پیرهن باشد
شمعی ست جلال تو که در جنبش / نه طاس فلک یکی لگن باشد
با خلق تو باد چون روا دارد / که همدم نافه ختن باشد؟
با لطف تو آب چون در آرد سر / کو معدن لؤلؤ عدن باشد؟
اطراف ردا و رکن دستارت / آرایش صدر و انجمن باشد
ایام کریم و عهد میمونت / تاریخ مفاخر زمن باشد
قدر تو به جای چرخ بنشیند / وانگاه به جای خویشتن باشد
دوری ز در تو اهل معنی را / چون طعنه دوست دلشکن باشد
صدرا سر آن نداشتم کامسال / جز درگه تو مرا وطن باشد
ایام رها نکرد کان دولت / روزی دوسه دافع حزن باشد
از کاری و خدمتی که در حضرت / هرچ آن برود به دست من باشد