ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۵۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عمادالدین تو آن تقدیر حکمی / که با قدرت فلک را نیست مقدار
کشیده خط تو در دفع فتنه / به گرد خطه اسلام دیوار
فکنده هیبتت چون دور دایم / دوار اندر سر گردون دوار
عروس ملک را بربسته زیور / به دست درفشان و لفظ دُربار
تویی آن گوهر عالی که پیشت / فلک مانند خاکستر بود خوار
گر از خاک است گوهر پس چرا شد / ز نسلت گوهری دیگر پدیدار؟
چه می گویم تو دریایی و لابد / به در یا در بود گوهر سزاوار
مبادا کز تو ای دریای معنی / شود هر گز یتیم آن در شهوار
اگر چه این سخن بر جای خویش است / حدیث ما فرحنا یاد می دار