ای بر سر ساکنان گردون / گسترده همای دولتت پر
در پای جنیبت تو افتاد / از حمله هیبت تو صرصر
آمد به حمایت حسامت / از دست[ مواهب] تو گوهر
ترس از تو و بازگشت با تو / پس چیست سپهر و کیست اختر؟
ای بس دم صبح را که پاست / در سینه شب شکست لشکر
وی بس شب خصم را که تیغت / پیوست به صبح روز محشر
زان روز که بهر حفظ اسلام / در دست تو نور داد خنجر
هر جا که دو تن فراهم آیند / این است حدیث کای برادر
روزی که به زخم گرز خسرو / می کوفت عدوی ملک را سر
چون گل که برون دمد ز غنچه / بر می جوشید خون ز مغفر
ای چشم سپهر در تو حیران / در بنده به چشم لطف بنگر
مپسند که با چنین معانی / کافاق شده ست ازو معطر
بی عطر بود مرا شب و روز / از آتش فاقه دل چو مجمر
وز غصه سروران ملکت / هر لحظه رخم به خون شود تر
صد بار به مدح یک به یک شان / بر گردن دهر بسته زیور
وین محتشمان نهاده با بخل / صد منت دیگرم به سر بر
تا خود به چه دانش و کفایت / در ملک تو گشته اند سرور
هم طبع زمانه باش زنهار / جز ناکس و بی هنر مپرور
چندانک خری کری ستاند / گر هیچ کری کند بده زر
تا باز خرم به دولت تو / خود را ز جفای این همه خر