ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۵۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای طلعت تو دیده جان را به جای نور / وی در صمیم دلها مهر تو جای گیر
دیدار تو چو غره اقبال جان فزای / گفتار تو چو وعده معشوق دلپذیر
لطف علاج توست که در موسم بهار / هر سال نوجوان شود از سر جهان پیر
شاهیست همت تو که ننگ آمدش اگر / زیر چهار بالش ارکان نهد سریر
دانند همگنان که نرفته ست یکزمان / شکر تو از زبانم و ذکر تو از ضمیر
تو آفتاب فضلی و شاید که در جهان / چون ذره در شعاع تو ظاهر شود ظهیر