ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۷۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بزرگوارا من در میان اهل عراق / به نعمت تو که محسود همگنان بودم
هموم و وحشت غربت بر آن تنعم و ناز / که داشتم به وطن اختیار فرمودم
چو طبع میل بدین خطه کرد و بود خطا / صواب دیدم و با او خلاف ننمودم
خرد نصیحت من کرد و من نکردم گوش / زمانه پند همی داد و من بنشنودم
دو سال خدمت این قوم کردم و امروز / ز بخت شاکر و از روزگار خشنودم
به جام هیچ بزرگی شبی نبردم دست / به نان هیچ کریمی دهن بنگشودم
خمار باده پارین هنوز در سرمست / که لب به جرعه ای از جام کس نیالودم
چو مدتی بکشیدم عنا بدانستم / که خاک خوردم چون مار و باد پیمودم
به ترک گفتم و رفتم چو اندرین دولت / چو دنب خر ز گزی هیچ می نیفرودم