ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۸۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خداوندا تویی کز روی رفعت / سپهرت تخت زیبد،مِهر،گَژزَن
گرفت از گلستان لطف و نطقت / همه روی زمین گلزار و گلشن
جهان را آن عمارت داد عدلت / که از سهو و خطا معصوم شد ظن
برای کارزار دشمن تو / که چرخش خصم باد و طبع دشمن
گهی از غنچه سازد دهر پیکان / گهی در آب پوشد باد جوشن
اگر من بنده محرومم ز صدرت / روا باشد که اهل آن نیم من
ولیکن قصه تشریف شرط است / مرا بر رای اعلی عرضه کردن
تنم پوشیده شد از خلعت شاه / که بادش در پناه حق دل و تن
نمی گویم که تدبیر سرم چیست / همی ترسم که گویی در کس زن