ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۸۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خدایگانا معلوم رای روشن توست / خلوص بندگی و شرط نیک خواهی من
نه آن کسم که مرا آن محل و مرتبه هست / که کار ملک نکو نگردد از تباهی من
من آن گدای سخن پیشه ام که وقت مدیح / زنند خوش سخنان لاف پادشاهی من
به جان مدح توام زنده و ز روی قیاس / سجلّ مدح تو را در خورد گواهی من
چو شب سیاهم ز اندوه و چشم می دارم / که صبح عدل تو زایل کند سیاهی من
روا مدار که عاجز شوند ماهی و مرغ / بر اشک گرم و دم سرد صبحگاهی من
دهان به روزه و لب بر ثنای تو مپسند / ز دیده تر شده رخسارهای کاهی من
مرا بخوان و گناهی مدان که معلومست / همه جهان را احوال بی گناهی من