ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۹۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زمانه داور کشور گشای نصرت دین / ایا ضمیر تو از راز روزگار آگاه
تویی که همتت از فرط کبریا نکند / مگر بچشم حقارت در آفتاب نگاه
سنان رمح تو کابیست در هوا روشن / درآورد بدو چشم عدوت آب سیاه
به نزد جود تو مرغ رسیلت است امل / به پیش عفو تو مقبول خدمت است گناه
به شربتی که بدو رشک برد آب حیات / فزود قوت و صحت تو را و حشمت و جاه
تو عمر خضر بیابی که می برویاند / ز سنگ چون قدم خضر سایه تو گیاه
خدایگانا معلوم رای توست که من / ز دست حادثه دارم به حضرت تو پناه
اگر به مصلحتی دور مانم از در تو / نه از ملامت خدمت بود معاذالله
دعا و خدمت شاه است کار و پیشه من / به هیچ حال فتوری بدو نیابد راه
چو بنگری به حقیقت تفاوتی نکند / حضور و غیبت من در دعا و مدحت شاه
به تن ز خدمت اگر دور می شوم حالی / نشانده ام دل و جان معتکف درین درگاه