ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۱۰۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سر ملوک جهان شهریار روی زمین / به دست و دل،حسد بحر و غیرت کانی
از آن زمان که تو بر تخت ملک بنشستی / فریضه گشت که جز گرد ظلم ننشانی
مدبران قضا هر زمان فرو خوانند / به گوش فکرت تو رازهای پنهانی
اگر ز قصه من بنده بشنوی طرفی / ز کردگار بیابی ثواب دو جهانی
مرا به مدت شش سال حرص علم و ادب / به خاکدان نشابور کرد زندانی
به هر هنر که کسی نام برد در عالم / چنان شدم که نیابم به عهد خود ثانی
کسی که منکر این ماجراست گو بنشین / به مجلس تو و بشنو دلیل برهانی
ز دست فاقه کشیدم هزار شربت تلخ / که کس مرا ز عرق تر ندید پیشانی
چه مایه خدمت شاهان که پشت پای زدم / بدان امید که در من سری بجنبانی
از آن سپس به جناب تو التجا کردم / مگر که حق من از روزگار بستانی
مرا ز بهر جوازی که خواستم صدره / روا بود که تو چندین به جان بگردانی
رسالتی که ز انشای خود فرستادم / به مجلس تو در ابطال حکم طوفانی
اگر در آن سخنت شُبهَت است و می خواهی / که از جریده ایام نیز بر خوانی
مرا چنانک بود هم معیشتی باید / که بی غذا نتوان داشت روح حیوانی