ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۱۰۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سر ملوک جهان شهریار روی زمین / تویی که از تو بنازد کلاه و تخت مهی
همیشه کار تو این است و کار توست خود این / که کشوری بستانی و عالمی بدهی
تو از کرم شده ای سرخ روی چون گلنار / ز ممسکی دان گر زرد روی ماند بهی
ز توست دولت و محنت مگر که روز و شبی / تو راست رتبت و رفعت مگر که مهر و مهی
من آن مشعبدم ای شاه در ستایش تو / که چرخ شعبده بازم بود کمینه رهی
صفیر ها زده ام بر سر بساط سخن / چو بلبلان به سحرگه فراز سرو سهی
نهاده مهره معنی به زیر حقه لفظ / به صنعتی که ز سحرش تفاوتی ننهی
شکسته بیضه خورشید در کلاه سپهر / به دولت تو که داری افسر و کلهی
ز نقلدان خرد نقلها بر آورده / سزای مجلس آزادگی و بزم شهی
برفت مهره عیشم ز دست حقه دل / ز دُرِ لفظ تهی ماند بر امید بهی
فلک به عشوه استادیم چو بد شاگرد / به کاج کرد قفا همچو روزم از سیهی
کنون منم که چو بازیگران چابک دست / نشسته ام ز جهان دست پاک و حقه تهی