ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر جهان شکرهای بسیار است / که"قزل ارسلان"جهاندار است
اوست آن پادشاه کز سر تیغ / خون فشاند چنانکه برق از میغ
رایش ار با فلک به کین آید / پشت خورشید در زمین آید
عالم از جود او توانگر شد / بوستان در لباس ششتر شد؟
نرگس از زر نهاد بر سر تاج / لاله از لعل برفکند دواج
شاخ سوسن کشید خنجر سیم / ابر بر آب ریخت دُر یتیم
من مسکین مستمند هنوز / همچنان بر قرار اول روز
تیر محنت بخَست سینه من / بر شد از نیستی خزینه من
چون بدین گفتنم نیاز آمد / مثلی لایقم فراز آمد
عالِمی بر فراز منبر گفت: / که: چو پیدا شود سرای نهفت
ریشهای سپید را زگناه، / بخشد ایزد به ریشهای سیاه
باز ریش سیاه روز امید، / باشد اندر پناه ریش سپید
مردکی سرخ ریش حاضر بود / دست در ریش زد چو این بشنود
گفت: "ما خود درین شمار نه ایم / در دو عالم به هیچ کار نه ایم!"
بنده آن سرخ ریش مظلوم است / که ز انعام شاه محروم است
دولتت تا به حشر باقی باد / مهر و ماهت ندیم و ساقی باد
چه زبان دارد ار شود به مثل / در جهان کار شاعری به خلل