دوش چون زلف شب به شانه زدند / رقم کفر بر زمانه زدند
ماه را در چهار بالش چرخ / نوبت ملک پنج گانه زدند
هر خدنگی که از مسیر شهاب / راست کردند بر نشانه زدند
از پی جدی کرکسان فلک / پر برین سبز آشیانه زدند
گوش ناهید را که از پروین / حلقه ای پر ز درو دانه زدند
فرق بهرام را که از اکلیل / تاج عالی خسروانه زدند
آخر الامر پیش در گاهش / جملگی سر بر آستانه زدند
صبح صادق چو در جهان بدمید / گل صد برگ آسمان بدمید
زنگی شب به جادوی گفتی / شعله آتش از دهان بدمید
هر کجا پرتوی از ان برسید / لاله بشکفت و ارغوان بدمید
گفتی اندر مزاج آدم خاک / لطف ایزد نسیم جان بدمید
یا مسیح از طریق معجز دم / به سوی شخص ناتوان بدمید
نفس جذب کهربای سحر / در زوایای کهکشان بدمید
روح قدسی و اِن یَکاد بخواند / سوی ملک خدایگان بدمید
ملک را تازه روز بازاری ست / که جهان را چنو جهان داری ست
پیش قدرش سپهر نه پوشش / همچو ویران چار دیواری ست
باد با عزم او گران جایی ست / خاک با حلم او سبکساری ست
فتنه را در جهان گلی نشکفت / که نه از نوک رمح او خاری ست
هر کجا تیر او رود گویی / اثر ناله دل افکاری ست
هر کجا خشم او رسد گویی / صفت حاصل ستمکاری ست
ای فلک پیش تو کمر بسته / دولتت دست چرخ بر بسته
نو عروسان خلد گیسوها / به سر نیزه تو بر بسته
گرد شبرنگ موکبت به نبرد / گذر موکب سحر بسته
پیش یاجوج فتنه صولت تو / هر زمان رخنه دگر بسته
چرخ در موکبت پیاده دوی ست / قبه ماه بر سپر بسته
نیک نامی عدلت از عالم / راه پیکان بد خبر بسته
وقت تسلیم ملک با تو قضا / گفته لفظی صریح وسر بسته
رایت ار با فلک خطاب کند / سرمه در چشم آفتاب کند
غضبت هرشبی به خون شفق / روی آفاق را خضاب کند
هر کجا خشک سال عافیت است / ابر تیغ تو فتح باب کند
اثر قهرت آب دریا را / روز کین جرعه سراب کند
لطف لفظ تو در مکنون را / بار دیگر ز شرم آب کند
پاسبان سپهر هفتم را / حزم بیدار تو به خواب کند
چرخ بد مست را به جام غرور / رای هشیار تو خراب کند
تخت را چون تو به نشینی نیست / بر تو دیهیم را گزینی نیست
خسروا ملک و عمرت افزون باد / چهره دولت تو گلگون باد
هر دلی کز محبت تو تهیست / از جفای زمانه پر خون باد
سعی جاسوس خاطرت پیوست / رهبر شب روان گردون باد
عهد هارون درگهت دایم / حسد روزگار مامون باد
ید بیضای موسویت به جود / کیسه پرداز گنج قارون باد
مرکز آفتاب دولت تو / از مدار زوال بیرون باد