عطار › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

من نمی‌دانم چه نیکو دلبرم / کز لطیفی در زر و در زیورم
نیستم عاشق چرا هر صبحدم / پیرهن را تا بدامن میدرم
دوست می‌دارند مردم روی من / دل از ایشان من بدین رو میبرم
کس چه می‌ماند بمن از شاهدان / بر سر خوبان از این روشنترم
آنچه درخوبیست دارم ای عزیز / در لطافت غیرت ماه و خورم
چونکه بر رویم سحرگه میفتد / از طراوت لاجرم زیباترم
دست بر دستم برند از گلستان / زانکه خندان روی و نازک پیکرم
چون صبا بشنید آن گفتار او / کرد تحسین بر چنان اشعار او