عطار › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای چون من صد بنده و چاکر ترا / تا بکی باشم چنین غم خور ترا
من چنین دور از وصال روی تو / باغبان شب تا سحر در بر ترا
ای مسلمان بر من مسکین ببخش / تا نگوید هیچکس کافر ترا
رحمتی کن بر من بی پا و سر / تا ببازم جان و دل برسر ترا
خون ما برخاک می‌ریزی مریز / تا نگیرد داور محشر ترا
آه از آن مشاطه کو نقش تو بست / با زر و زرینه و زیور ترا
حال من تا تو نبینی ای صنم / کی به پیغامی شود باور ترا
بر صبا چون کرد املا این غزل / گفت دارم عشق رویش از ازل
این غزل را هم بگوش او رسان / در نهانی تا بدانند ناکسان
کاین پریشان حال را بر جان ببخش / دردمند عشق را درمان ببخش
تا ببازم جان خود را در غمت / کی بدارم دست من از دامنت
چون شنید این نکته‌ها بر گفت باز / نزد گل آمد به هنگام نیاز
چون میان گلستان شد صبحگاه / گل شکفته بود همچو روی ماه
چون بیامد پیش روی گل رسید / مرحبائی کرد چون گل را بدید
گل بدو گفت ای صبا امشب مرا / در چمن تنها رها کردی چرا
گشت معلوم صبا آن گفتنش / تا ندانند دشمنان در سفتنش
حال را می‌گفت با گل سر بسر / گشته از عشق رخش از خود بدر
نازها می‌کرد گل در انجمن / چاک کرده هر زمانی پیرهن
بلبل شوریده گفتا زینهار / گر مجالی باشدت پیش نگار
این غزل را پیش آندلبر بخوان / رخش دانش اندرین معنی بران
باز گل اندیشهٔ بسیار کرد / عاقبت غم بر دل خود یار کرد