عطار › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هی که را رنگی بود بی کر و فر / بیشکی هر کس برو دارد نظر
و آن کس را کاتشی در جان بود / آتشش در جان چه باشد کارگر
ترک چشمی هر کرا زد ناوکی / دارد از دست زمانه در جگر
هرچه من با عاشقان کردم بجور / گردش ایام آوردش بسر
من چنین در آتش از کردار خویش / بلبل بیچاره از من بی خبر
ای صبای خوش نسیم آخر بدم / باد سردی بر من و گرمی ببر
این بگفت و گشت خامش تا برفت / از وجود نازنینش جان بدر
گر تو داری خاطر عطاروش / باشی از فیض خدا صاحب نظر