عطار › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن شنیدی گفت پیری با پسر / کای پسر از کاردنیا الحذر
خدمت یزدان خود کن روز و شب / تا شود از خار تو پیدا رطب
آینهٔ جان را مصفا کن بذکر / کلّ مصنوعات را می‌بین بفکر
در طریقت چون زدی دم ای فقیر / هر که را بینی فتاده دستگیر
گریه و زاری مکن بر مردگان / کین گناهست نزد حق ای کاردان
گر توانی بهر ایشان خیر کن / اندرین معنی که گفتم سیر کن
بوستان و گلستان را گل نماند / این همه ازوی بماند و او نماند
عمر اصحاب عزا بسیار باد / خاطر غمخوارگانش شاد باد
این بگفت آمد بزیر از شاخسار / نزد بلبل شد گرفتش در کنار
دل دهی دادش که مگری بیش ازین / او برحمت باد از جان آفرین
هر که آنجا بود از پیر و جوان / هر کسی گشتند از سوئی روان
ماند بلبل با دلی پر داغ و درد / روز چندی ناله و فریاد کرد
در فراق یار خود جان را بداد / رفت سوی عالم معنی چو باد
ما دگر خواهیم رفت از این جهان / کس نماند در زمانه جاودان