عطار › حكایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بود بیچاره دلی مجنون شده / دایماً شوریده چون گردون شده
بینوائی مفلسی بیچارهٔ / گشته او از خان و مان آوارهٔ
ناتوانی بیدلی سودا زده / هر دو عالم را بکل او پازده
عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف / غرقه دیرینه این بحر ژرف
نور از رویش بگردون میشدی / هر زمان حالش دگرگون میشدی
بود یک روزی دوان در شهر او / سوی بازار جواهر رفت او
دید آنجا گه پر از مردم شده / هر یکی بهر متاعی آمده
دید آنجا که بسی جوهر ز دور / هر یک از نوعی دگر میتافت نور
قیمت هر جوهری چیزی دگر / بود در هر جوهر انگیزی دگر
پربها و کم بها بر حسب حال / میزدند از بهر خرجی قیل و قال
هر یکی درگفت و گوئی آمده / هر یکی درجست و جویی آمده
کرد دیوانه بهر سوئی نگاه / دید آن خلقان همه آنجا یگاه
از فضایل مجمعی دیگر بدید / رفت آنجا و در آنجا بنگرید
در میانه دید پیر جوهری / داشت روئی همچو ماه و مشتری
جوهری در دست خود بگرفته بود / راه از آن سودا همه بگرفته بود
بانگ میزد بهر جوهر جوهری / تا شود پیدا مر او را مشتری
گفت این جوهر از آن پادشاست / قیمت این دُر در این جا پربهاست
کی طمع دارد که او این را خرد / هرکه این بخرید آنکس جان برد
مردمان آنجا ستاده بیشمار / اندر ان جوهر همی کردند نظار
هیچکس زان مردمان نخرید آن / مرد دیوانه چو خود بشنید آن
در میان جمع آمد در خروش / گفت در من بنگر ای جوهر فروش
این بهای جوهرت چند آمدست / کاین چنین این راه دربند آمدست
هیچکس نخرید این من میخرم / هرچه آید در بهایش میدهم
گفت مرد جوهری یاوه مگوی / روی خود هرگز بخاک ره مشوی
تو کجا و این سخنها از کجا / هست این جوهر از آن پادشا
تو برو ورنه لگد ز اینجا خوری / گشت دیوانه از آن پس جوهری
گفت یک نان تهی او را دهید / از غم این مرد مفلس وارهید
تا شود او سیر از این گشنگی / گفت دیوانه مکن آخر سگی
گشت دیوانه عجایب بی قرار / در میان خلق او بگریست زار
گفت آخر من چواینهای دگر / گم شوم مانند ایشان بی خبر
سعی باید کرد تا این نیز من / جان فشانم چون ندارم چیز من
جوهر سلطان بچنگ آرم دمی / نیست کس اندر جهانم همدمی
گرچه بسیاری زدندش تازیان / او نهاده بود جان اندر میان
جوهری گفتا که ای دیوانه مرد / این چرا کردی و این هرگز که کرد
آن کسی باید که این بستاند او / کو ز مال و زر بسی بفشاند او
در جهان چیزی نداری ای ضعیف / از کجا حاصل شود دری لطیف
جوهر شه از کجا حاصل شود / یا کسی همچون تو زین بیدل شود
این خبر ناگه بسوی شاه شد / شاه از آن احوال دل آگاه شد
مرد بفرستاد کو را آورید / مشتری شاه را میبنگرید
شش کس آمد مرد را اندر طلب / چار کس کردند جانش پرتعب
بیشمارش لت زدند آنجایگاه / پس کشانش آوریدند نزد شاه
مرد دیوانه چو پیش شاه شد / شاه هم از راز او آگاه شد
دید درویشی ضعیفی ناتوان / بیدلی حیران و مشتی استخوان
جملهٔ سر تا قدم مجروح بود / صورتی نامانده یعنی روح بود
جوهری اندر جنون مجنون شده / از پی جوهر دلش پرخون شده
عشق جوهر از دلش برده قرار / تن ضعیف و دل نحیف و جان نزار
زیر پایش چرخ گردون پست بود / در غم جوهر نه نیست و هست بود
پای تا سر عین رسوائی بد او / در جنون عشق شیدائی بد او
شاه چون او را بدید و بنگرید / از غم او جان شه اندر دمید
شاه چون درویش را دیدش بغم / شاه معنی بود گفتش لاجرم
گفت ای درویش دوراندیش من / دعوی این راز کردی پیش من
در جراحت دیدهٔ چندین جفا / از برای جوهری بس بی بها
من خریداری چو تو میخواستم / مشتری همچون توئی میخواستم
راست برگو گر تو مرد راستی / تا ازین جوهر چه معنی خواستی
جوهری کان کس خریدارش نبود / تو طلب کردی درینت سر چه بود
جوهر من چند کس میخواستند / روبسی در پیش میآراستند
صد هزاران جان بدین کرده فنا / تا مگر از شاه آید اقتدا
جان خود ایثار جوهر کردهاند / این چنین جوهر نه آسان بردهاند
هرکه دعوی کرد آمد پیش من / اولش باید بخوردن نیش من
هر که دعوی کرد معنی بایدش / تا در معنی بکل بگشایدش
هرکه دعوی کرد باید جانش داد / جان بشکرانه میان باید نهاد
هر که دعوی میکند از جوهرم / من ازین گفتار خود مینگذرم
هر که دعوی کرد و جوهر خواست کرد / کار خود زین شیوه اول راست کرد
هر که جوهر خواست او خود بگذرد / تا بکلی او ز جوهر برخورد
هر که جوهر خواست بردار آید او / تا که جنّت را سزاوار آید او
جوهر معنی اگرداری قبول / چند خواهی بود آخر بوالفضول
جوهر معنی نبد بی قیمتی / تا کجا یابی تو در بی قیمتی
جوهر شه گشتهٔ تو خواستار / زود باید خود ترا کردن بدار
گر تو جوهر از شه جان خواستی / کار خود در هر دو کون آراستی
گر تو جوهر یافتی از پیش شاه / بگذری از کون و باشی فرق ماه
گر تو جوهر پیش شه دریافتی / این زمان بر سوی کشتن تافتی
جان خود اندر میان نه بهر او / چند باشی پیش شه در گفت و گو
بیش ازین دعوی هشیاری مکن / بعد ازین گفتی میفزا در سخن
زود سوی دار شو تا بنگری / جوهری کز هر دو عالم برتری
زود سوی دار شو ای بی قدم / تا ببینی این وجودت با عدم
هر دو یکسان گشته درذات صفات / چون کنم این دامن این ساعت صفات
جوهری بینی زعالم بی نشان / اولین وآخرین هم بی نشان
جوهری بینی عجایب در نفس / هر دو عالم نیست شد زین دسترس
نیست کس را سوی این جوهر رهی / تا بیابد کل جوهر ناگهی
جان بده از عشق جوهر این زمان / تاترا جوهر بود آن رایگان
جان بده تا جوهرت حاصل شود / وین دل اندر جوهرت واصل شود
ای ز عشق جوهر خود بی قرار / دایما اندر قراری بیقرار
این چنین از عشق جوهر سرنگون / اوفتاده در میان خاک و خون
از کمال سرّ او آگاه شو / بر سر راهی دمی در راه شو
سوی بازار زمانه کن گذر / خوش همی رو تا مگر بینی اثر
جوهری را اندرین بازار بین / جمله دلها را از آن بازار بین
جوهر عشقت نظر دارد نهان / تا ببینی کین همه خلق جهان
جوهر عشقت نظر کن یک دمی / گرد آن استاده بینی عالمی
عالمی بینی در آن جوهر نگاه / میکند آن را بشیدائی نگاه
تا مگر این جوهرم حاصل کنند / خویشتن در روی من واصل کنند
تا مگر جوهر فتد دردست شان / این چنین صیدی فتد در شستشان
چند سال است تا که این جوهر ز من / خواستند او را همه شاهان ز من
جوهری این را کجا داند بها / من همی دانم که چیست این را بها
تو نمیدانی که من از بهر این / چند کس را کشتهام بر قهر این
هر که این جوهر ز من درخواست کرد / از سر جان جهان برخاست کرد
هرکه این جوهر ز من دارد طلب / پیش من آید ز اول در تعب
گر چنان کو مرد ره باشد درین / این یکی عاشق بود بر راستین
جوهر من راز من خواهد بجان / تا بیابد او مگر جوهر نهان
گر بجان جوهر شود او خواستار / سرّ جوهر بس کند او آشکار
من بدست جوهری زان دادهام / عشق خود زین راز خود بگشادهام
تا به بازار زمانه آورند / هر کسی بر نقش جوهر بنگرند
جوهری آنرا کند بر جان بها / گر بیابد مشتری نکند رها
جوهر من بینهایت آمدست / تا ابد بیحد و غایت آمدست
جوهری این را چو در بازار کرد / بس دل و جان را که او ایثارکرد
هیچ خلقی مشتری این را نبود / این سخن جز مرد ره نتوان شنود
تو ز بهر چه خریدار آمدی / مشتری این را پدیدار آمدی
از کجا این سر من دریافتی / اندرین اسرار چون بشتافتی
زین سئوال من جوابی بازگوی / تانگردد مر ترا فتنه بروی
گفت آن دیوانه مرد با ادب / من چو تو ای شاه بودم در عجب
بر سر این جوهرت جانم رسید / ناگهان این را درین بازار دید
عزم جوهر داشتم من در ازل / جان خود را زین ندارم در حیل
جوهرت را من بدستم مشتری / جوهری را هم توئی چون بنگری
جوهرت را من خریدار آمدم / از پی جستن به بازار آمدم
زر ندارم مال دنیا نیستم / در طلبکاری عقبی نیستم
در طلب کاری جانان آمدم / در خریداری بدینسان آمدم
هیچکس این محنت و خواری ندید / آنچه امروز این بجان من رسید
خلق ما را سرزنش کردند ازین / لیک توفیقست شاها اندرین
آنچه تو دانی که دریابد بکل / هرکه باشد در بُن اسرار کل
مشتریم مشتریم مشتری / زر ندارم جان نهادم بر سری
مینهم گر میکنی از من قبول / تا چه فرمائی درین ای با اصول
جوهری تو گر مرا خواهی بداد / تاج بر فرق گدا خواهی نهاد
پادشاهان مر گدایان نشکنند / بل گدایان را زخود خرم کنند
پادشاهان جهان تا بودهاند / جان و دلها را ز خود آسودهاند
پادشاهان زیر دستان را برحم / بخششی بروی کنند از روی رحم
گر تو امروزم بجان رحمی کنی / رنج و اندوهم تو از دل برکنی
سر نهادم در میان برخیز و رو / بیش ازین با من چنین مستیز ورو
سر بر و جوهر مرا ده این زمان / تا کنم حاصل مراد خود ز جان
شاه با او گفت ای مرد اسیر / این سخن از تو عجب دیدم فقیر
چون سر تو من بریدم در جهان / کی تو جوهر باز بینی در عیان
گفت شاها این سخن با من مگوی / بیش ازین آزار بیچاره مجوی
کم مکن ما را درین میدان خاک / زانکه ماکردیم جان خود هلاک
زندگی خود دلم در مرگ دید / جان من کلی در آنجا برگ دید
هرچه بودم ترک کردم در هلاک / از هلاک خود ندارم هیچ باک
من ز بهران کنم این را طلب / تا کسی این را نباشد در طلب
هرکه این جوهر طلبکار آمدست / اولش منزل سردار آمدست
جوهر تو آنکه دارد دوستش / مغز باید بد نه جسم و پوستش
مغز دارم نه چو ایشان پوستم / شاه عالم دان که جوهر دوستم
قدر او جوهر تو میدانی و من / بیش ازین دیگر چرا گویم سخن
شاه گفتش هم سر خود گیر و رو / آنچه خود گفتی ز خود هم میشنو
گفت شاها این سخن باری ز چیست / این سخن از بهر ما یا بهر کیست
سر رود بر باد و آنگه من روم / زین سخن باری جوابی بشنوم
شاه گفتا من چنین گفتم بتو / درّ این معنی چنین سفتم بتو
زیردارت رفت باید این زمان / پس بشکرانه نهی جان در میان
از سر خود بگذر و جوهر بیاب / آنچه میجوئی تو از جوهر بیاب
سرّ جوهر آن زمان دریاب تو / بیش ازین اندر سخن مشتاب تو
گفت درویش آن زمان کای شهریار / زود فرما تا برندم سوی دار
طاقت جانم نماند از گفت این / از گمان آیم مگر سوی یقین
شاه گفتا حاجبان خویش را / زود جلادی بخوان درویش را
زود باشید و ببازارش برید / آنگهی او را ابردارش کشید
تا کسی دیگر نباشد مشتری / زانکه این درویش شد نیک اختری
این ز اسرار منست آگاه و بس / چون شود هرگز کسی در راه بس
این کنون اسرار من دریافتست / پس سوی کشتن چنین بشتافتست
سرّ من آنگه بداند از جهان / کو رسد از جان خود کلّی بجان
جان خود در باز اندر راه او / تا شوی شایستهٔ درگاه او
جان خود در راه او قربان کند / روی اندر جوهر تابان کند
عاقبت درویش بردند پیش دار / شه عجایب ماند از آن احوال کار
خلق عالم گردآن درویش بود / گرچه او مسکین دل و دلریش بود
راز او را کرد بر خود آشکار / بعد از آن او عاشق آمد پیش دار
آمده بر رسم عشق خویشتن / کرد ایثار از میانه جان و تن
سرّ جوهر از شه او دریافته / از برای او بکل بشتافته
کشتن خود کرد زان رو اختیار / کم فتد زین گونه عاشق زیردار
کم فتد زین گونه صاحب دولتی / در میان عشق جانان قربتی
گر بیایی جوهر او عاشقی / در کمال عشق جانان لایقی
یافته جان در نهاده در میان / ترک کرده او بکلی جسم و جان
میندانم دولتی زین بیش من / وصف این هرگز نگفته هیچ تن
چون بزیر دار آمد آن اسیر / جمع گشتند خلق هر جائی کثیر
جملگی از بهر اودر گفت و گوی / آمده هر کس در آنجا جست و جوی
ناگهان درویش زیردار شد / آن زمان آنجای برخور دار شد
چونکه آن درویش مرد راه شد / بی دل و بی صبر پیش شاه شد
پیش شاه آمدزمین را بوسه داد / دست او بر دست دیگر برنهاد
شاه را گفتا مرا تو جسم وجان / زود باش از گفت خلقم وارهان
ای بتو نور دلم رخشان شده / ای چو ماه اندر دلم تابان شده
وارهان ما را و جوهر ده بمن / تا نگویم بعد ازین من ما و من
وارهان بیچاره را از گفت خلق / زانکه جان من رسید اینجا بحلق
وارهان ما را تو از جور فراق / در میانه من شدم بر اشتیاق
وارهان گر میکنی بیخ تنم / جوهر اصلی بده تو روشنم
شاه از بالای اسب آمد نشیب / تیغ اندر دست با سهم و نهیب
دست آن درویش بگرفت و ببست / نامراد آنجا بکلی در شکست
بر سر پایش نشاند آنجایگاه / تیغ محکم کرد آنگه تیز شاه
زود آن درویش را بر پا نشاند / گرد او برگشت تا در وی براند
چون که آن درویش شد تسلیم شاه / ناگهان آمد عنایت در پناه
از سوی حضرت هدایت در رسید / شوق او بی حد و غایت در رسید
شاه شمشیر آنگهی بر هم شکست / ناگهان شمشیر بفکند او ز دست
دست او بگشاد و چشمش بوسه داد / تاج خود آنگاه بر فرقش نهاد
روی خود بر پای او مالید زار / خوش خوشی بگریست شاه نامدار
خلعت بی حد ببخشید آن زمان / هم ببخشید او همه بر مردمان
زرّ ودرّ و نعمتش بر فرق ریخت / هر زمان از بار دیگر غرق ریخت
هرچه شه او را بدادی بیش و کم / قسم کردی او بمردم لاجرم
شاه شد آنگاه سوی بارگاه / بر سر تختش نشاند آنگاه شاه
شاه پیش او ستاده آنگهی / گفت ای جان و جهانم تو شهی
شاه این تخت و ممالک تو شدی / شاه این دور و زمانه تو بُدی
گفت تا جوهر بیاوردند باز / شاه دست خود بکرد آنگه دراز
جوهر آنگه شه بدست خود گرفت / در کف دستش نهاد اندر شگفت
گفت ما را هیچ دیگر پیش ازین / در خزانه نیست جوهر بیش ازین
جوهر آن تست و من آن توام / تو شهی و من بفرمان توام
جوهر آن تو ممالک آن تو / شهریار این لحظه در فرمان تو
جوهر آن تست و ملک و مال هم / این زمان آن تو شد کل لاجرم
هرکه او در پیش شاه آید قبول / او شود در عشق کل صاحب قبول
هر که از جان و جهان و دل گذشت / شاه او رادر زمان واصل بگشت
هرکه صاحب دولت هر دوجهانست / در نظر گاه خداوند اونهانست
درگذشت از بود و از نابود و جان / بازیان جسم کرد او سود جان
هر که او را شاه آنجا عز دهد / همچو عزّ او کسی هرگز دهد؟
هر که آنجا پیش شه دولت گرفت / بعد از آن در پیش جان عزّت گرفت
ای ترا هر لحظه رنجی بیشتر / چندخواهی خورد بر جان نیشتر
نیشتر باری سبکباره بخور / آنگهی کلّی بیکباره ببر
گر ترا جوهر نباشد پیش شاه / کی توانی کرد در رویش نگاه
جوهر خود باز جو از پیش شاه / تا ترا جوهر دهد آنجایگاه
جوهری بدهد که در روی جهان / همچنان جوهر نه بیند کس عیان
جوهر شاهت کند خدمت به پیش / بازیابی جوهر آنجا بیش بیش
جوهری کز بحر لاهوتی بود / آن ترا پیوسته ناسوتی بود
شاه دنیا گر وفاداری کند / یکدمی دیگر گرفتاری کند
شاه عالم مر ترا دردل نمود / روی خود در جان تو در گل نمود
شاه جوهر در دلت گشته مقیم / تو چنین افتاده اینجا ای سقیم
شاه و جوهر مر ترا حاصل شدست / زین جهان راه تو زان واصل شدست
چند باشی بر تن و برجان خویش / بیش ازین منشین تو سرگردان خویش
چند لرزی تو برین صورت کنون / کی توانی گشت هرگز ذوفنون
جوهر عشقش چو در بازار کرد / هرکه خواهد جان بران ایثار کرد
جوهر عشقش عجایب جوهرست / قیمت آن از دو عالم برترست
جوهر عشقش کسی بشناختست / کین دو عالم را بکل درباختست
جوهر عشقش کسی حاصل کند / کو درین عالم تنش بیدل کند
ترک جان گیرد بجوهر در رسد / چون ز خود بگذشت در جوهر رسد
هرکه از خودبگذرد جوهر بیافت / گرچه بسیاری بهر جانب شتافت
یک زمان در سوی بازار آی تو / ازوجود خویشتن باز آی تو
جوهر عشقش بجان درخواست کن / از کژی این راستی را راست کن
جوهر عشقش نظر ناگه کند / تاترا از سرّ حق آگه کند
گر تو مرد راه بینی بگذری / آنگهی آیی بسوی جوهری
جوهر شاه جهان آری بدست / بگذر از وی تا شوی در نیست هست
جوهر شه را بخواه از جوهری / جوهر شه را بجان شو مشتری
جوهر شه را ازو درخواست کن / قیمت جوهر بجانت راست کن
تا بر شاهت برد از پیش خلق / ورنه شیداگردی اندر پیش خلق
خلق دنیا چون طلبکار آمدند / از پی جوهر ببازار آمدند
جمله جوهر را خریدار آمدند / اندرین معنی گرفتار آمدند
هر کسی بر کسوهٔ و شیوهٔ / بر سر هر شاخ همچون میوهٔ
در طلبکاری دیگر آمدند / هر یکی در راه رهبر آمدند
جمله یک ره بود در بازار او / مختلف افتاده راه جست و جو
عاقبت چون سوی بازار آمدند / هر یک از نوعی بگفتار آمدند
جملگی جویای این جوهر شدند / نیز بعضی یار همدیگر شدند
تا مگر جوهرابا دست آورند / پای چرخ پیر را پست آورند
جمله را مقصود جوهر آمدست / جوهری را کرده شان دامن بدست
جوهری عشق میگوید ترا / چند پیچی خویش رادر ماجرا
شاه ما این جوهر او داند بها / پیش شه رو تا کند قیمت ترا
خویشتن از خلق کم مقدار کن / جان خود را غرقه اسرار کن
پیش شه شو تا ترا جوهر دهد / بعد از آن بر جان تو منّت نهد
جوهرت را پیش کش کن جان نثار / بعد از آن مردانه شو در زیر دار
تا مراد خود بیابی در جهان / بگذری از این جهان و آن جهان
شاه هر چیزی که میفرمایدت / عاقبت مقصود ازو برآیدت
تو ز کشتن رو مگردان بر خلاف / که همه کارت بود کلی گزاف
تو ز کشتن جان خود ایثار کن / بعد از آن جوهر تو با خود بارکن
این سخن از ترجمانی دیگرست / مرغ این از آشیانی دیگرست
گر ترا سهمی دهد آن جایگاه / جان خود ایثار کن در پیش شاه
گر ترا سهمی دهد تو زان مترس / بیش از این نادان مشو از جان مترس
گرترا او آزمایش میکند / در فناآنگه فزایش میکند
گر ترا آنجایگه سهمی دهد / بعد از آنت تاج زر بر سر نهد
او ترا هرگز نخواهد رنج تو / این سخن را یک بیک بر سنج تو
او ترا شد جان کنی پیشش فدا / او ترا گردد بکلی پیشوا
هرچه داری جملگی در باز تو / از وصال شه بکل می ناز تو
جوهر کلی چو روشن گرددت / جملهٔعالم چو جوشن گرددت
جملگی یک حلقه باشد بیشکی / این همه حلقه نباشد جز یکی
جملگی یکی شود چه نیک و بد / این سخن دریاب دورست از خرد
جملگی یکی شود بر اصل ذات / یک یکی اندر یکی گردد صفات
جوهری شاهت دهد درحال هم / تا نیفتی آن زمان در قال هم
جوهری یابی ز استغنای حق / تا بگردی این زمان شیدای حق
جان جانت را شود کلی پدید / آن زمان پیدا شود از دید دید
جوهری کز بحر بی همتا بود / یابدش غوّاص اگر بینا بود
جوهر دریا یکی باشد همه / آب دریا میشود جوهر همه
جوهرذاتست بیشک در صفات / اندرین دریا بود آب حیات
جوهر ذاتست در کلی همه / جمله عالم زین سخن بردمدمه
اسم جوهردان نفخت فیه را / پیش ره دانی بجان تنبیه را
گر تو این راز اندرین جا پی بری / در زمان از هر دو عالم برخوری
این جهان و آن جهان کل جوهرست / از وجود شاه اسمی مضمرست
این جهان و آن جهان اسمی بود / اولین اسم آن رسمی بود
موی در مویست این راه عجب / گر فرومانی بمانی در تعب
مو بمو بر هم شکاف آنجا بخود / دور گردان وهم و فهم آنگه زخود
نفی نیک و بد بکن تا کل شوی / ورنه تو زین راه عین ذل شوی
هر سه میدان تو یکی بی قیل وقال / ماضی و مستقبل و آنگاه حال
هرچه بینی نیک بین چه نیک و بد / نیک و بد چه از عیان چه از خرد
چون که مرد راه بین آید تمام / نه بد و نه نیک ماند و السّلام
چون تو مرد راه بین آیی بحق / در جهان جاودان گیری سبق
هرکه از بیعلّتی در حق فتاد / در خوشی جاودان مطلق فتاد
هر که او جز نیک بینی بد ندید / از کمال سرّ جانان خود بدید
گر ترا سهمی کند گر خواریی / آن ز عزّتست نه از بیزاریی
چند در پندار مانی مبتلا / چندخواهی بود در عین بلا
چند خود را خوار و سرگردان کنی / چند خود را چون فلک گردان کنی
هر دم از نوعی دگر آیی برون / زان بمانده بر برون بی درون
هرچه اندیشی بلای جان تست / نیک و بد درد تو و درمان تست
این زمان در صورتی از هر صفت / میزنی دستها در معرفت
معرفت شد خوار از گفتار تو / شرم میدارد وی از کردار تو
هرچه میگویی محالی بیش نیست / هرچه میبینی خیالی بیش نیست
در تو آزو آرزو تلبیس تست / صورت حسّی بکل ابلیس تست
گر تو زین ابلیس خوددوری کنی / گردن صورت بکلی بشکنی
هست این ابلیس ما جمله به بین / مرد را بشناس از روی یقین
هست این ابلیس اندر بند تو / لیک بگرفتست یک یک بند تو
طوق خود در گردن تو کرده است / همچو تو در صد هزاران پرده است
در هوای کام و شهوت میرود / در مقام کبر و نخوت میرود
هر دم از نوعیت سرگردان کند / هر زمان تلبیس دیگر سان کند
انبیا را ره زد این ملعون سگ / زود زو بگریز تا نفتی بشک
گر تو اندر شک بمانی مانده باز / کی رسی آنجایگه در پرده باز
صورت نقش مجوسی قید کن / یک دم این صیاد بدرا صید کن
آنچه او کردست هرگز کس نکرد / یک زمان با او درای اندر نبرد
گر تو بر وی چیره گردی در زمان / صورت و معنی بیابد زو امان
گر تو او را پیش از خود بر زنی / گردن او را بمعنی بشکنی
این خیال فاسدت باطل شود / هرچه میجوئی ترا حاصل شود
چند اندیشی خیال نیک و بد / خود همی دانی تو خود را پرخرد
این خیال لا محال از دل برون / کن که گردی در زمانه ذوفنون
هرچه اندیشی خیالی باشدت / هرچه برگوئی محالی باشدت
از خیال خویشتن تو دور شو / پر صفا اندر میان نور شو
از خیال صورت اشیا بگرد / بعد از این در گرد این صورت مگرد
هرچه دیدی در زمانه نیک و بد / آن تویی لیکن تو دوری از خرد
چون خیال از پیش خود برداشتی / آنچه آنجا دیدهای بگذاشتی
چون خیال تو بکلی گم شود / قطرهٔ تو آن زمان قلزم شود
چون خیالت در زمان صافی کنی / در میان عرصه کم لافی کنی
در خیال خویشتن چندین مشو / هر زمانی بیش ازین غمگین مشو
از خیال خویش چون فانی شوی / هرچه میگوئیی هم از خود بشنوی
از خیال تست هم خواری تو / هم بلا و رنج و بیماری تو
هر چه آن در دهر آید از خیال / هست پیش عارفان عین محال
همچو نقّاشی خیال انگیز تو / همچو شاعر در خیال آمیز تو
رمل زن چون در خیال خود شود / هرچه میگوید هم از خود بشنود
در خیال خویش یک یک میروند / خواه پیر و خواه کودک میروند
چون خیالست این سپهر پرخیال / هست پیش عاشقان عین محال
کل دنیا چون خیالی آمدست / در بر وحدت محالی آمدست
هر کتابی را که پنهان ساختند / از خیال خویش برهان ساختند
حرفها آنجا خیال آمد به بین / هرچه برخوانی خیالی برگزین
جملگی تصنیف عقلست و خیال / جز معانی جملگی آمد و بال
ازخیالست این که هر روزی فلک / بر خیال خویش گردد چون سمک
گرداین عرصه چنان گردان شده / از خیال خویش سرگردان شده
کوکبان اندر خیال آفتاب / گاه بی نور و گهی با نور و تاب
ماه هر دم چون خیالی میشود / ازخیالش چون هلالی میشود
گاه در دوری گهی اندر کمی / گاه در افزون و گاهی در کمی
جمله اشیا در خیالی ماندهاند / جمله در نور جلالی ماندهاند
عقل تنها در خیال آورده است / زان تمامت در وبال آورده است
روز و سال و ماه و شب جمله یکیست / از خیال این جمله را با خود شکیست
از خیال این چرخ آمد بر دُور / از دُور پیدا شود کلی صور
ماه و خورشید و کواکب بی محال / بیخبر از خود شده اندر خیال
از خیال خویش کلی بیخبر / گرچه زیشانست عالم سر بسر
این همه از فوق و تحت آمد پدید / هر یکی اندر خیالی در رسید
جمله یکسان بود اما از خیال / گشت پیدا این حقیقت لامحال