ابر سیمابی اگر سیماب ریزد بر کمر / دود سیماب از کمر ناگاه بنماید اثر
ور ز سرما آبدان قارورۀ شامی شدست / باز بگدازد همی قاروره را قاروره گر
ور سیاه و خشک شد بادام تر ، بیباک نیست / چون بجنبد لشکر نوروز گردد سبز و تر
کوهسار ششتری پوش ار حواصل پوش گشت / زان حواصل آید اکنون سینۀ طاوس نر
ور درختان همچو حجاجان شدند اندر حرم / خلعت فردوسیانشان داد خواهد دادگر
آب ار اکنون در شمر چون تختۀ سیماب شد / گونة یاقوت و روی در گیرد در شمر
ورستاک گلستان چون پای طاوسان شدست / تا کم از ماهی بپای اند کشد طاوس پر
آب گویی سالخورده پیر سست اندام شد / زان بیاساید بهر ده گام لختی برگذر
عالمی از فر و آیین نو پدید ارد بهار / گر زمستان بستدست از عالم این آیین و فر
باد خوارزمی چو سنگین دل پجشک دست کار / دست دارد پر ستاره آستین پر نیشتر
از نفیر زاغ چندان ماند مدت بر چنار / کز سپاه بلبل آید بر سر گلبن نفر
تخت سقلاطون گشاید ابر تاری در چمن / فرش بوقلمون نماید باد مشکین بر کمر
سوسن آزاد را عارض بیاراید نسیم / ارغوان زرد را پیرایه ای بندد ز زر
هر تلی را لاله زاری روی بنماید فراخ / هر گلی را زند وافی تنگ برگیرد ببر
بر فرازد پیلگوش از بوستان سیمین سنان / در سر آرد گلستان از زرد گل زرین سپر
باد عنبر پاش گردد و اندران عنبر عبیر / شاخ مینا پوش گردد وندر آن مینا درر
در لب هر جویباری نزهتی بینی جدا / زیر هر شاخ درختی مجلسی یابی دگر
باغها بینی سپهری گشته پر اجرام نور / دشت ها بینی بهشتی گشته بی دیوار و در
عود و عنبر حبه سازد باد مشکین در هوا / در و مینا بر فشاند ابر باران بر شجر
دشت طوطی رنگ و یاد لعبت شکرفشان / عاشقان را در حدیث آرد چو طوطی را شکر
غرقه گردد بامدادان هر ستاک گلبنی / بر مثال خاطر مداح میر اندر گهر
میر میرانشاه بن قاورد بن جغری که اوست / در جهان دولت ارکان ، بر سپهر دادخور
آن کریم باتوان ، آن چیره دست بردبار / آن جواد بی ریا ، آن پادشاه بی مکر
گرچه نیکو سیرتی را بر خرد باشد بنا / سیرت آموزد خرد از خلق آن نیکو سیر
گر بخواب و خور نبودی پیکر او را نیاز / از ملایک حکم کردندی مرو را نز بشر
همت عالیش پنداری اثر دارد همی / چون دعای مستجاب اندر قضا و در قدر
جود حاتم را در اخبار و سمر خوانم همی / رتبت لفظ حقیقت نیست جاری در ممر
جود او را نی بچشم سر عیان بینی همی / یک عیان نزدیک من فاظل تر از سیصد خبر
گر چه بر هر نیک و بد پیروز باشد روزگار / روزگار از رای او خواهد بپیروزی نظر
گر بیاد مهر او صورت بسنگ اندر کنی / بی گمان از یاد مهرش جان پذیر آید صور
قدر او را در علو با آسمان کردم قبای / آسمان در زیر دیدم قدر او را بر زبر
ای رزانت را زمین و ای سخاوت را سحاب / ای لطافت را روان و ای شجاعت را جگر
ای ستوده چون دیانت وی گرامی همچو دین / ای بپاکی چون هدایت وی بنیکی چون هنر
ای مبارک چون علوم و ای محقق چون خرد / ای خجسته چون سخاوت وی همایون چون ظفر
ای حیا را همچو عثمان وی شجاعت را علی / ای دیانت را چو بوبکر ، ای صلابت را عمر
ای نموداری زیک لفظ وفاق تو بهشت / وی نشانداری زیک حرف خلاف تو سقر
اندر آن وقتی که باشد پرخطر ناوردگاه / از سنان نیزۀ خطی روانها در خطر
از بسی اعلام گردان بیشه ای گردد هوا / جانور کردار شیران اندرو ناجانور
آن پسر کو را پدر پرورده باشد در کنار / گر بکشتن دست یابد دست یازد بر پدر
نم بگیرد چشم مرد از شرم چون گوهر و لیک / خون چنان راند که در شمشیر نم گیرد گهر
بر کمرگاه سواران بگذراند شست تو / هر خدنگی کان بهیجا بر کشیدی از کمر
چون سراپای اندر آهن دید خصمت مر ترا / پای ننهد پیش و دیگر پای نشناسد ز سر
در سخاوت آفتابی ، در توانش روزگار / در کفایت چون سپهری در سعادت چون قمر
کمترین شرحی که در نوعی براند لفظ تو / عالمی باشد ز علم اندر بیانی مختصر
چون قوافی را بنام تو بنظم اندر کشم / پرده بندد از معانی بر قوافی صد حشر
آن کسی جوید ترا کو جست خواهد جاه و نام / کز درخت خدمت تو نام و جاه آید ثمر
گاه را شایسته ای مانند عقل اندر دماغ / جاه را بایسته ای مانند نور اندر بصر
عنبر آگین گردد از خلق تو فکرت در دماغ / گوهر آگین گردد از مدح تو معنی در فکر
از غرایب وز غرر در مجلس ار لفظی رود / از غرایب لفظ تو خالی نباشد وز غرر
ای خداوندی که برگیرد همی یک بارگی / از جهان خیر جودت نام فقر و بخل و شر
خدمت مستقبل من بنده زین بهتر بود / خدمت حالیت این زینسان که آمد مختصر
تا همی گردد زمان و تا همی پاید زمین / تا همی گرید سحاب و تا همی خندد خضر
کام یاب و کام ران و شادباش و شادزی / زی خوش انگشتان بپوی وزی دل افروزان نگر
جشن نوروز و سر سال نوت فرخنده باد / سال و ماه و روز و شب از یکدگر فرخنده تر