عید مبارک آمدو بر بست روزه بار / زان گونه بست بار که پیرار بست و پار
در طبع روزه دار گه آمد که هر زمان / میل شراب دار کند طبع روزه دار
بی شک بطبع عید خوش آیدش آنکه او / در باغ گل نماید و در راغ لاله زار
در دست ازو ستاره و دو چشم ازو فروغ / در طبع ازو سخاوت و در مغز ازو بخار
بی نو بهار بیند ازو دیدۀ طرب / در باغ جام تازه گل سرخ کامگار
بر دست لاله کارد و بر رخ زند فروغ / در طبع آتش آرد و بر سر زند شرار
باد بهار چونکه ازین پس بروز چند / صحرای نو بهار نماید چو قندهار
زلف بنفشه تاب در آرد ببوستان / گه زار زار مرغ بنالد بمرغزار
گه پوی پوی پر در آرد ببوستان / رخسار لاله رنگ برآورد بکوهسار
مرجان فروغ لاله برون آید از چمن / مینا نهاد برگ برون آید از چنار
در بوستان نهند بهر جای مجلسی / چون طبع عشق پرور و چون خان شاد خوار
غلتان میان تودة گل عاشقان مست / از غم کنار کرده و معشوق در کنار
گه لب بسوی باده و گه دست سوی گل / گه گوش سوی بربط گه چشم سوی یار
دانم که نوبهار چنینست و بیش ازین / با هجر یاربهره ندارم ز نو بهار
خودکام و بردبار دلی دارم ، ای عجب / فریاد و جور ازین دل خودکام بردبار
صدبار گفتمش که ، چو کار تو نیست عشق / ره باز جوی و رخت بپرداز و سر مخار
امروز مهر بیشتر آرد همی ز دی / و امسال عشق بیشتر آرد همی ز پار
ای دل ، بعاشقی چه شتابی ؟ عنان بکش / و آن عشوه های عشق بیک ره فروگذار
تا کی هوا ؟ حدیث مه نیکوان ببر / تا کی غزل ؟ مدیح سر خسروان بیار
زیبا همام دولت و فرخ جمال دین / کورا گزید دولت و دین کرد اختیار
میرانشه بن قاورد ، آن خسروی کزوست / میری و خسروی طرب افزای و نامدار
بر طبع ورای اوست کم و بیش راگذر / بر خشم و حلم اوست بد و نیک را گذار
در خشم او سیاست و بر عفو او امید / در رای او براعت و در طبع او وقار
ای روزگار بندۀ رای تو روز عزم / وی آفتاب چاکر روی تو روز بار
از جود دست تو عجب آید مرا همی / تا بر عنان چگونه کنی دست استوار ؟
گر زتو بندنایبه بگشاید از فلک / تیر تو برج کنگره بردارد از حصار
مانند تو سوار ندیدست روز جنگ / الماس آب چهره و شبرنگ را هوار
در دامن فنا ز نهیب تو گم شوند / گردان کار دیده و شاهان کامگار
مر دشمن ترا دو لقب داد آسمان / دون همت نگونه و بدبخت خاکسار
ز آسیب نعل خنگ تو اندر زمین جنگ / بر آسمان زمین دگر سازد از غبار
از بهر آنکه مار بپیچد چو رمح تو / در طبع و جان سرشت خداوند سهم مار
خصم تو و کمان تو بر یکدگر بجنگ / بیدل دو عاشقند بهجران بسنده کار
ورنه چرا گمان تو بر دست تو بدو / پیکان آبداده فرستد بیاد گار؟
گور افکند بباد و سوار افکند بعکس / تیغ تو در نبرد و سنان تو در شکار
گردافکنی که با تو بمیدان برون شود / بر وعده گاه مرگ نهد جان بانتظار
با سهم جنگ تو ز نهیب کمند تو / از حلقۀ کمر بهراسد دل سوار
در شعر چون بنام تو بندند قافیت / فارغ شود سخن ز مجازات و استعار
گر عکس تیغ تو بهوا روشنی دهد / ارواح کشتگان شود اندر هوا فگار
ای آفتاب گاه سعادت که جاه را / دوران آسمان چو تو ننمود شهریار
در جشن روز عید می لعل فام خواه / بگزار در مراد چنین جشن صد هزار
زان می ستان کجا شود از رنگ و بوی او / باد هوا و خاک زمین لعل مشکبار
در طبع تو ز رنگ و فروغ از ره خرد / دارد چهار چیز درو نسبت از چهار
یاقوت گل فروغ و گل ارغوان نسب / بیجادۀ معنبر و مرجان لاله کار
تا تاج و بند تلخ و خوش آید برخرد / تا تخت و دار نیک و بد آید بهوشیار
با تاج باد ناصح تو بر فراز تخت / با بند باد حاسد تو بر فراز دار