جشن و نوروز دلیلند بشادی بهار / لاله رخسارا ، خیز و می خوشبوی بیار
طرب افزای بهار آمد و نوروز رسید / باز باید شد بر راه طرب پیش بهار
مطرب از رامش چون زهره نباید پرداخت / ساقی از گردش چون چشم نشاید بی کار
شب و روز از می و شادی و سماع دلبر / نبود خوب تهی دست و دل و گوش و کنار
خاصه نوروز مرا گفت که اندر سفرست / این پیام از من در مجلس صاحب بگزار
که بهار آمد و از بهر عروسان چمن / با خود آورد بسی مرسله و تاج و سوار
همچو ملک از سر کلک تو جهان از پی او / هر زمان بینی آراسته تر کرده شعار
گاه در جلوه بگردند عروسان چمن / گاه در پرده بخندند بتان گلزار
دامن برقع هر لاله براندازد باد / گوشۀ هودج هر غنچه فرو گیرد خار
افسر خویش مکلل کند اکنون گلبن / کمر خویش مرصع کند اکنون کهسار
لاله را قیمت و مقدار نباشد پس ازین / که ز بس لاله ستان بر شد از وی مقدار
تا تویی بادۀ گلرنگ نباشی زین پس / تا تو یک ساعت بی جام نباشی هشیار
ورت از بلبل خیزد هوس این روزی چند / گوش زی نغمۀ این بلبل خوش الحان دار
بلبل بی پر و منقار ولیکن دمساز / ساق او بی پر و از تارک کرده منقار
آن کمانیست که بر حلق و سرین وزانوش / ساخته در هم تیر و هدفست و سوفار
آن نزاریست شده پوست بر اندامش خشک / شاید ار خشک شود پوست بر اندام نزار
اوست آن الکن با معنی و لفظ بی حد / اوست آن اصلع با طره و زلف بسیار
سخن از لفظ و زبان گوید چون خواهد گفت / هر زبانی را باید که شود لفظی یار
دل او تافته مانندۀ زلفین ویست / ورنه چون زلف بتان دلش چرا باشد تار ؟
همه اندام زبانست و بدین گونه بود / هر زبانی را در مدحت صاحب گفتار
عارض لشکر منصور سعید احمد / آنکه تیغ و قلم اوست جهان را معمار
آنکه در پرورش اوست فلک را تاکید / و آنکه در بندگی اوست جهان را اقرار
سخن ورایش دشمن فکن و نصرت یاب / قلم و تیغش کشور شکن و فتح شکار
خوب حالیست بدو ملک زمین را الحق / گرم کاریست بد و سعد فلک را نهمار
لفظ و دیدارش اندوه بر وشادی بخش / دست و انگشتش دینار ده و گوهر بار
خصل زوار درش هیچ نگردد محسوس / گر نباشد ز عطاهاش در آن خصل آثار
آسمان قدر شوی ، گر ز پیش جویی قدر / سو زیان بار شوی،گر ز درش جویی بار
حسن دانایان را هیچ نگردد محسوس / تا نباشد ز عطا ها ش در آن چیز آثار
چون عطایی را خدمت کند ، آن خدمت او / شرم دارد که عطایی بدهد دیگر بار
نگذاردش تواضع که نشیند بر صدر / یا بدان ماند کز صدر همی دارد عار
آلت حشمت چندان و تواضع چندین / آری افکنده بود شاخ که بیش آرد بار
ای بهار خرد از رای تو با تابش و فر / وی تر از سخن از لفظ تو پر نقش و نگار
مدد صحت از رأی تو باشد ، سهلست / گر شود مملکت از رنج ضلالت بیمار
نکند عمر قبول آنرا کو شد ز تو فرد / نکند بخت عزیز آن را کو شد ز تو خوار
گر کنند آینه اعدای تو از آب چو زنگ / ز آب چون زنگ خلاف تو بر آرد زنگار
گشته سیراب سنانیست ترا تشنه بخون / خورده زهر اب حسابیست ترا رمح گزار
کرده چون شاعر تشبیه حسامت بپرند / چون پرند او را دستیست بخون در آغاز
دست ابطال فرو کوفته با حربه بحرب / چو بجنگ اندر اسب تو بر انگیخت غبار
آن چه گر ز دست کزو گرد و هبا گردد کوه ؟ / آن چه تیغست کزو برکۀ خون گردد غار ؟
در زمانی بجهان آن دو بگردند دلیر / وز جهانی بزمان آن دو بر آرند دمار
بر دل دشمن تاریک کنی روز دغا / ز آنکه تن باشد بی جان جسد جان او بار
ساخته کار قوی گشته ترا کار آموز / یافته دست قوی بوده ترا کار گزار
رنج نا کرده اثر در تو و با عزم نشاط / باز پرداخته چون مرد ز لهو از پیکار
ناز صدرایی بردن ز جهانی بر خصم (؟) / دل تهی کرده و نگذاشته ز ایشان دیار
گشته بر خوردار از رزم تو این خلق دژم / وز تو خلقی بسخای تو شده بر خوردار
تو چه ذاتی که هنر بی تو نگیرد قوت ؟ / تو چه شخصی که سخابی تو ندارد بازار ؟
هم دری لشکر و هم داری ، نشگفت که تو / تیغ را لشکر در داری و قلم لشکردار
روشن آن دیده که با خلعت سلطان دیدت / آنکه پودش بود از دولت و اقبالش تار
بخت بر گونۀ او اصل و شرف کرده بهم / طبع در سدۀ او سعد فلک برده بکار
طبع فردوس درو دیده ضمیر رضوان / فر خورشید بدو داده سپهر دوار
داشته فرو بها از تو ، چو روز از خورشید / یافته نور و محل از تو ، چو چشم از دیدار
بر براق آمده چونانکه رسول از معراج / وز جمال تو چو فردوس برین گشته دیار
بر براقی که خرد چار لقب کرد او را : / کوه تن ، بحر در روراهرو و کوه گذار
آن گهش یابی خرم که بود منزل دور / وآنگهش بینی غمگین که بود جای قرار
بحر و بر را بتمامی ببرد وز تک او / از جهان دیدن بی بهره بود چشم سوار
ایستد ساکن چون نقطۀ پرگار بسیم / دایره سازد بر خاک چو نوک پرگار
گشته از خدمت زوار تو پیش در تو / همچو انگشت که بر دست محاسب بشمار
شاعر از فکرت آسوده نبوده یک دم / راوی از خواندن خاموش نگشته هموار
هر کرا بود ز مدح تو دهان پر گوهر / آستینش شده از صلت تو پر دینار
رفته از پیش تو با صله هزار اهل هنر / هم چنین بادی در دولت سالی دو هزار
تا سبب باشد نصرت را دولت بمدد / تا مدارست فلک را بکمالی ناچار
سبب نصرة را از علمت باد مدد / فلک ملت را بر قلمت باد مدار
تا جهان را ز چهار ارکان اصلست و نظام / چار چیز تو بری باد همیشه ز چهار
نعمت از معرض کم بودن و طبع از اندوه / دولت از آفت کم گشتن و جان از تیمار