ازرقی هروی › شمارهٔ ۴۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گویی که ماه و مشتری از جرم آسمان / تحویل کرده اند بباغ خدایگان
وز ماه و مشتری شده آن خاک پرنگار / نوری عجیب صورت و شکلی بدیع سان
نی نی ، که ماه و مشتری از وی ربوده اند / در نیکویی فزونی و در روشنی توان
گویی که بوستان بهشتست بر زمین / رضوان بماه و مشتری آگنده بوستان
مرجان عود سوز درو شاخ نسترن / مینای مشک سای درو برگ ضیمران
باد اندرو بزیده ز پهنای آسگون / ابر اندرو گذشته ز بالای قیروان
در دست باد عنبر سارای بی قیاس / در چشم ابر لؤلؤی شهوار بی کران
زلف بنفشه عنبر این سوده در شکن / رخسار لاله لولوی آن کرده در دهان
پروین ارغوان زسر لشکر سمن / بر آسمان کشیده علمهای پرنیان
از سیم خام برگ برآورده یاسمن / با زر پخته گونه بدل کرده اقحوان
در زیر سرو نغمۀ کبکان رود زن / بر شاخ بید نعرۀ مرغان شعر خوان
و آن آب نیلگون معلق گمان بری / مالیده قرطه ایست ز پیروزه بهرمان
گویی که باد سودۀ سوهان آژده است / گاهی زند بصیقل و گاهی زند فسان
از دانش و ز جان اثری نی درو ولیک / از نیکویی چو دانش و از روشنی چو جان
و آن قصر کوه پیکر انجم لقا درو / پهنای خاک دارد و بالای آسمان
ز آسیب چنبر فلک اندر فراز او / بر کنگره خمیده رود مرد پاسبان
از صحن باغ کنگرۀ او چو بنگری / زان هر یکی خیال خیالی کند عیان
گویی که خرد بچۀ سیمرغ بی عدد / بر کرده اند تیزی منقار از آشیان
و آن گردش مزمل زرین شگفت را / آبی ، بروشنی چو روان ، اندرو روان
پیروزه همچو سیم کشیده فرو رود / از گوشۀ مزمل زرین بآبدان
گویی ز زر پخته همی پوست بفگنند / تعبان سیم پیکر پیروزه استخوان
باغی بدین نشان و بنایی بدین نسق / پاکیزه تر ز کوثر و خرم تر از جنان
در پیش او نشسته و بر پای صف زده / گردان کار دیده و شاهان کامران
جمشید وار شاه نشسته میان باغ / بربسته آدمی و پری پیش او میان
شمس دول ، گزیدۀ ایام ، فخر ملک / تیغ خلیفه ، سایۀ اسلام ، شه طغان
یاقوت ناب در کف او گشته آفتاب / مینای سبز بر سر او بسته سایبان
از صوت شعر خوان دل افلاک پر خروش / وز زخم رودزن سر خورشید پر فغان
بر کف نهاده لعل میی کز خیال او / اندیشه لاله زار شود ، دیده گلستان
آن می ، که گر زدور بداری ، ز عکس او / شنگرف سوده گردد مغز اندر استخوان
گر بگذرد پری بشب اندر شعاع او / از چشم آدمی نتواند شدن نهان
رنگین میی که بر کفن مرده گر چکد / در تن رگ فسرده شود شاخ ارغوان
آن می که بر سپهر اگر پرتو افگند / شاید که آفتاب شود یکسر آسمان
ساقی ز عکس نورش گویی سیاوشست / آتش پناه ساخته از بهر امتحان
مشکست و لعل و شعری و پروین ، اگر بود / شعری برنگ بسد و پروین ببوی بان
خوشبوی تر ز عنبر و رنگین تر از عقیق / روشن تر از ستاره و صافی تر از روان
جامی چو بحر ژرف ، کز و نگذرد همی / عنقا بزخم شهپر و زورق ببادبان
شاه آنچنان میی بچنین جام کرده نوش / از دست سیم ساق مهی نوش ناردان
دوران خود سپرده بفرمان او فلک / اشغال خویش داده بتوقیع او جهان
با حلم او زمین گران چون هوا سبک / با طبع او هوای سبک چون زمین گران
ای سروری که نام ترا بندگی کنند / در حد روم قیصر و در خاک ترک خان
از پای همت تو همی تابد آفتاب / وز دست حشمت تو همی گردد آسمان
از قوت سخای تو هیچ آفرید ه ای / در دست تو قرار نگیرد مگر عنان
هرچ آن گمان بری تو ، قضا هم بر آن رود / گویی ز کیمیای قضا کرده ای گمان
زان پایدار ماند ستاره ، که روز جنگ / از عکس خنجر تو بیابد همی نشان
در خاک هند رمح ز بیم سنان تو / بگداخت شاخ شاخ و لقب یافت خیزران
روزی که آب و آتش ریزد ز تیغ و رمح / این لاله قطره گردد و آن ارغوان دخان
شنگرف بارد از دل زنگار چهره تیغ / بیجاده ریزد از سر پیروزه گون سنان
ور باد زخم ژاله زند ابر هندوی / بر درع لاله کارد و بر جوشن ارغوان
از هیبت استخوان مبارز چنان شود / کز خوردنش همای کند قصد زعفران
وز نیزه های رمح دگر عالمی کنند / در دامن ستاره پر افعی و افعوان
دشمن چو بحر آتش بیند جهان زتو / در موج او نهنگ دلیران جان ستان
مالک کشان کشان سوی دوزخ برد نگون / آنرا که زخم تیغ تو باز افکند سنان
بیرون فگنده نیزۀ خطی بروی دست / و اندر کشیده کرۀ ختلی بزیر ران
پیدا شود ز چهرۀ دشمن بچند میل / در گوهر بلارگ تو گنج شایگان
پیکان بقبضه در کشد از بهر جنگ تو / وز سوی زه خدنگ برون پرد از کمان
ای اختر سخا ، که ز سیر نوال خویش / هر روز بر سپهر تفاخر کنی قران
آب حیات خورد سنان عدوی تو / هر کس که خورد شربت او زیست جاودان
گر طبع جود شکل مکان گیردی ازو / جود ترا هزار فلک بایدی مکان
بر کان زر ز دست تو گر صورتی کنند / زر نقش مهر گیرد و بیرون جهد زکان
بر سکه گر نگار کنی شکل دست خویش / بر زر رقم شود که : ببخشید رایگان
از حرص آنکه خواسته بخشی بخواستار / خواهی که موی بر تن سایل شود زبان
هرکس که بر زبان نیاز از تو بار خواست / او را زجاه وجود تو بودست ترجمان
خواهی که دشمنانت همه دوستان شوند / تا بیشتر بخلق دهی جاه و سوزیان
جود تو بی گمان که ضمان را وفا کند / گر خلق را بدادن روزی شود ضمان
رمح ترا یقین خلیلست روز جنگ / کز آتش سنان تو ناید برو زیان
گر گوهری ز چشمۀ تیغ تو برکشند / صد جان زنگ خورده برون آرد از میان
فردوس را بمجلس تو سرزنش کند / آن کس که در سرای تو بودست میهمان
ای خسروی که از کف رادتو زایرت / بر صد هزار گنج فزونست قهرمان
من بنده از زمانه نژند زمانه ام / گردم مگر بفضل خداوند شادمان
بیرون نکرد خواهم ، تا عمر من بود / خدمت زجان ، مدیح زدل ، خامه از بنان
تا ارغوان نگار بود خاک نوبهار / تا زعفران فشان گذرد باد مهرگان
افزون ز روزگار ملک شادمان زیاد / در نعمت گزیده و در دولت جوان