بهار تازه ز سر تازه کرد لاله ستان / برنگ لاله می از یار لاله روی ستان
جهان جوان شد و ما همچنو جوانانیم / می جوان بجوان ده درین بهار جوان
بشادکامی امروز داد خویش بده / کجا کسی که ز فردا پذیرد از تو ضمان ؟
نه کار کژ جهان را تو راست خواهی کرد / چگونه راست کنی؟ چون کژست کار جهان
ز رفتن سرطان جز کژی نبیند کس / حکیم طالع عالم بدین نهد سرطان
مرا شراب گران ده ، که عاقبت مستیست / اگر شراب سبک نوشم ، ار شراب گران
مرا بوقت گل از باده صبر فرمایی / کرا توان بودایدر چنین؟ چنین نتوان
کدام روز بشادی گذاره خواهد کرد / کسی که ببهاری چنین بود پژمان ؟
ز شاخ پوده همی سر برون کند مینا / ز سنگ خاره همی سر برون کند مرجان
پر از سنان کبودست حوض نیلوفر / پر از برادۀ لعلست روی لاله ستان
همی بخندد نونو بسبزه بر لاله / همی بگرید خوش خوش بلاله بر باران
ز بسکه گور کنون برگ بید و لاله خورد / زمردین و عقیقین کند لب و دندان
گل از نسیم صبا کرد پر ز گل دامن / گل از سرشک هوا کرد پر گلاب دهان
بشکل غالیه دانیست لاله ، یاقوتین / نشان غالیه اندر میان غالیه دان
اگر زمرد و یاقوت تاج شاهان بود / کنون ز خاره در آویختست و خار ه ستان
/
/
/
/
/
/
زبسکه رنگ بکهسار برگ لاله چرد / چو برگ لاله کند رنگ شیر در پستان
ستاکهای گل اکنون درخت و قواقند / ز زندواف برو صد هزار گونه زبان
مکللست و منقش چمن بدر و عقین / معطرست و مطیب هوا بمشک و ببان
سپاه میغ زمان تا زمان بتازد تند / کند حکایت هر ساعتی ز صد توفان
گمان بری که مرا ور از جود بهره دهد / کف امیر اجل ، شهریار در افشان
همام دولت سلطان جمال دین خدای / که یاورند ورا هم خدای و هم سلطان
ابوالمظفر میرانشه ، آنکه درگه او / همی گواژه زند بر بلندی کیوان
فروغ بخت ز سیمای روی او پیدا / طلسم جاه بزیر نگین او پنهان
ز قسمت ازلی روزگار و دولت او / زیادتی بکمالند و ایمن از نقصان
ایا مقدم دهر ، ای بزرگ زادۀ دهر / و یا نتیجۀ عصر ، ای خلاصۀ انسان
رسوم تو همه فضلست و لفظ تو همه علم / دماغ تو همه عقلست و شخص تو همه جان
فلک نه ای تو و خورشید دهر ، بلکه تویی / فلک کفایت و خورشید جود و دهر توان
امان نه ای و جوانی نه ای و خدمت تست / بخرمی چو جوانی ، بعافیت چو امان
تو آن فریشته خویی ، که لفظ خرم تست / ز راستی و ز حجت چو دین و چون فرقان
هزار کار بکردار تیر راست شود / هر آنگهی که زشست تو خم گرفت کمان
ذکای طبع تو گویی که لوح محفوظست / که ذره ای نبود جایز اندرو نسیان
بهر خرد هنری کین جهان کند دعوی / ازو چو برهان خواهی ، تو با شیش برهان
زبس سعود ، که در طالع تو جمع شدند / هنوز چرخ چنان شکل نارد از دوران
ز نیک و بد ز قران ستارگان اثرست / سعادت تو مؤثرتر از هزار قران
نه کردگاری و بر تست رزق خرد و بزرگ / نه روزگاری و بر تست حکم سود و زیان
چو عزم تست قضا ، گر بود گمان چو یقین / چو امر تست قدر ، گر بود خبر چو عیان
صواب رای تو هرگز ندید روی خطا / یقین جود تو هرگز نیافت روی گمان
متابعند ترا ، چئن سپهر ، خرد و بزرگ / مسخرند ترا ، چون زمانه ، پیر و جوان
بپیش قدر تو بسیارها بود اندک / بفربخت تو دشوارها شود آسان
اگر بکوشد با خنجرت پلنگ دژم / وگر ببیند پیکان تو هزبر ژیان
پلنگ خون نشناسد برگ دراز خنجر / هزبر پی نشناسد بتن در از پیکان
نه از موافق تو ز استر شود نصرت / نه از مخالف تو دورتر شود خذلان
خرد پژوهی و افعال تو صفات خرد / روان پذیری و الفاظ تو بلطف روان
بلفظ و فضل تو نازد همی دوات و قلم / بپای و دست تو بالد همی رکاب و عنان
ز چیرگی چه سنان پیش دست تو چه قلم / ز پردلی چه قلم پیش روی تو چه عنان
هزار کار فرو بسته وز تو یک تدبیر / هزار عالم آشفته وز تو یک فرمان
ره مروت و دادی و نیستی ملت / در هدایت و عقلی و نیستی ایمان
نه بر زمین چو تو بنمود پیکری گردون / نه در گهر چو تو بنگاشت صورتی یزدان
ایا زمانۀ آزادگی زمانۀ تو / تویی پناه مر آزاده را ز صرف زمان
مرا روانی و تیزی ز طبع و لفظ بکاست / از آن سپس که بدم طبع تیز و لفظ روان
مثال طبع چو کان آمد و سخن گوهر / اگر طلب نکنندش بماند اندر کان
چو در رکاب تو این یک سفر بسر بردم / زمن گسسته شود دست سختی حدثان
بنام فرخ تو قصه ای تمام کنم / که تا بحشر معانی ازو دهند نشان
دلیل قوت طبع مرا درین معنی / بس آن کتاب که من گفته ام ، بخواه و بخوان
کسی که راه کژ اندر سخن چنان راند / چو راه راست بود جادویی کند ببیان
همیشه تا نه خزانیست در بهار چمن / مدام تا نه بهاریست در خزان بستان
خزان ناصح جاهت مباد جز که بهار / بهار حاسد بختت مباد جز که خزان