چو کوس عید ز درگه بکوفتند پگاه / پگاه رفت بعید آن نگار زی درگاه
بشاخ سوسن آزاد برفگنده قبا / ببرگ سنبل خوشبوی بر نهاده کلاه
بهر زمین که بر افگنده سایۀ رخ و زلف / گل سپید بر و توده گشت و مشک سیاه
ز روی و قدش بر سرو ماه پیدا شد / بجوشن اندر سرو و بمغفر اندر ماه
درست گشت از آن خوب چهر خرگاهی / که حور گیرد آری غنیمت از خرگاه
اگر نظاره جهان بر سپاه و عید بدند / نظاره بود بر آن ماه روی عید و سپاه
ز نور عید و ز زیب سپاه پنداری / بنور و زیب فزون بود روی آن دلخواه
سرشک و پشت رهی را دوتا و رنگین کرد / بنفش چهرۀ رنگین و بوی زلف دوتاه
ز بوی زلفش بر باد بیضۀ عنبر / ز نقش رویش بر خاک رزمۀ دیباه
ز عشق آن بر چون نقره کرد اشک مرا / روان و سرخ بمانند نقره اندر گاه
بجای دیده بسر در بنفشه و گل یافت / هر آنکسی که بدان روی و موی کرد نگاه
ز روشنی رخ او گفتیی مثال ستد / ز رای روشن خواجه عمید ملک پناه
فخار آل سری ، خواجۀ عمید شرف / وزیر زادۀ شاهنشه بن شاهنشاه
ابوالحسن علی بن محمد ، آنکه بدوست / جمال مسند و صدر کمال و آلت جاه
روان ببرتری از شخص او شدست شریف / خرد بروشنی از رای او شدست آگاه
صفات نعمت او چون جهان کند پانصد / خیال نعمت او چون فلک کند پنجاه
اگر بجاه وی از آفتاب نامه رسد / نوشته باشد عنوان که : عبده و فداه
فلک پدید نیارد چو دولتش دولت / زمانه یاد نیارد چو درگهش درگاه
ایا بزرگ عمیدی ، که نور روحانی / بپیش رای تو آرد سجود بی اکراه
هر آن کسی که ببیند کمال قدر ترا / گمان برد که باشباه تو نیابد راه
من این نگویم کاشباه را بتو ره نیست / ولیک نیست ز اقران تو ترا اشباه
تو آن کریم نژادی ، کجا گنه کاری / بخشم تو ز تو هرگز ندید باد افراه
ز بسکه عفو تو پیش گتاه باز شود / گناهکاز نترسد همی ز جرم گناه
هر آن شفاه که بوسید دست فرخ تو / روان گذار نیارد بر آن شریف شفاه
میاه تا بسخای کفت نشد موصوف / حیات جانوران را سبب نگشت میاه
درم ز غیرت صنع سخای تو پس ازین / ز کان نزاید بی لا اله الا الله
گر از امان تو روباه بهره ای یابد / بکام شیر درون بچه پرورد روباه
بعکس آتش تیغت ز بیم بگریزد / بسان زیبق از اصلاب دشمنان تو باه
وگر درفش بهاری ز تیغ تو جهدی / ز خاک گوهر الماس رویدی ، نه گیاه
همی نماید با عمر و قدر و دانش تو / عقول پست و سخن اندک و امل کوتاه
زمین بقدر مه از آسمان شود وقتی / که بهر خدمت تو بر زمین نهند جباه
چو ناف آهوی خر خیز مادحان ترا / بوصف خلق تو از مشک پر شود افواه
صفات جود تو در چشم عقل دریاییست / چنانکه بازوی فکرت نبردش بشناه
تویی که سایۀ جاه تو وان دشمن تو / گران ترست ز کوه و سبک ترست ز کاه
اگر بمعجزۀ مهتری کنی دعوی / ترا عناصر و ارواح تابعند و گواه
مخالف تو ترا با خود ار قیاس کند / که سرخ و زرد شود رنگ و روی او گه گاه
مگر سحاب زجود تو جفت تشویرست / بکف نیارد برهان برین قیاس تباه
چگونه برهان آرد کسی که از ره قدر / ز چاه زمزم گیرد قیاس رود فراه ؟
خدایگانا ، امروز بر سعادت عید / نشاط جوی بکام و طرب فزای بگاه
ز لاله رخ صنمی سرو قد بخواه و بنوش / برنگ لاله میی بر سماع سرو ستاه
نشاط کن بمی لعل ، زان کجا می لعل / ز خواب و رنج روانست مایۀ انباه
همیشه تا که محالست از طریق طلب / ز چاه راحت بخت و زبخت محنت جاه
مرا فقان ترا بخت باد و راحت و عز / مخالفان ترا جاه باد و محنت و آه