امیر معزی › شمارهٔ ۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو عاشق شد دل و جانم رخ و زلفین جانان را / دل و جان را خطرنبود دل این را باد و جان آن‌را
من‌ از جانان دل و دین را به حیلت چون نگه دارم / که ایزد بر دل و جانم مسلط‌ کرد جانان را
نگارینی که چون بینی لب و دندان شیرینش / به شَکّر برورش دادند گویی دُرّ و مرجان را
به دندان و لب شیرین مسلم نیست دل بردن / جز آن یاقوت لب، معشوقِ مروارید دندان را
ازو بستان‌شود موکب‌که او سروی‌است موکب را / وز او گردون شود ایوان که او ماهی است ایوان را
چه ماه است او که رشک‌ست از رخ او ماه گردون را / چه ‌سرو است‌ او که ‌شرم ‌است ازقد او سرو بستان را
بسی‌گلهای رنگین است بر رخسار سیمینش / که رنگ ‌و بوی آن ‌گلها خجل دارد گلستان را
به‌کار آیدگل افشان را چنان گلهای نشکفته / که از خوبی و زیبایی بیاراید گل افشان را
به غارت برد دلها را بتی چون یوسف چاهی / که از عَنْبَر رَسَن سازد همی چاه زَنَخْدان را
چَهَش زندان دلهاگشت ‌و فرد‌وس‌ است رخسارش / شگفت است این‌ که شد فردوس ‌مسکن چاه و زندان را
غنوده چشم فتانش همی پیکان زند در دل / نشان بررخ پدید آید همی آن زخم پیکان را
سپاه فتنه‌انگیزان اگر بینند چشم او / به ‌گاه فتنه شاگردی کنند آن چشم فتان را
دل چون‌گوی من زلفین چون چوگان آن بت را / همی جوید همه ساله چو جوگان ‌گوی ‌گردان را
ندارم بس عجب‌ گر خم چوگان‌ گوی را جوید / من از گویی عجب دارم ‌که جوید خَمّ چوگان را
ز هجرانش مرا دردست و از وصلش مرا درمان / مگر هجران و وصل او سبب شد درد و درمان را
کجا باشد مرا آرام بی روی دلارامی / که چندینی اثر باشد ز عشقش وصل و هجران را
اگر شد بر دلم سلطان ازین‌کارم عجب ناید / که در عشق و هوای او دلم سُخرَه است شیطان را
غزل بر نام او گویم‌که هست او بر دلم سلطان / ثنا بر نام او ا‌خوانم‌ا‌ که دستور است سلطان را
نظام د‌ولت عالی نظام‌الملک یبغو بیک / که تا محشر نظام است او به حشمت دین یزدان را
محمد بن سلیمان آن هنرمندی‌که نایب شد / به دین اندر محمد را به ملک اندر سلیمان را
جهان آرای دستوری که هرگز تا جهان باشد / چون او صاحب نخواهد بود ایران را و توران را
ظهور اوست در توران حضور اوست در ایران / بدو تا جاودان فخرست توران را و ایران را
چو شد گسترده بر اهل خراسان سایهٔ عدلش / فزود آرامش و رامش به عدل او خراسان را
گرفته است از همه اجرام‌، کیوان برترین جایی / بدان ماند که قدر او بلندی داد کیوان را
به لفظ او ز پاکی آب حَیوان نسبتی دارد / که عمر جاودان دادن، صفت شد آب حَیوان را
کف رادش همی ماند ‌دم عیسیّ مریم را / دل پاکش همی ماند کف موسی عمران را
نبات خاک سرتاسر همه زرّ و دِرَم بودی / اگر دستش مدد دادی ز جود خویش باران را
زند در مَعن و در نُعمان نوالش هر زمان طعنه / اگر باشد در این ایّام رِجعَت مَعن و نُعمان را
کجا غالب بود عفوش شمارد آب آتش را / کجا محکم شود عزمش سناسد موم سندان را
ز عزم او نباشد فَسخ هرگز عهد و بیعت را / ز رای او نباشد نقض هرگز شرط و پیمان را
نهیب خشم او ترسان‌ کند در روم قیصر را / خیال چهر او شادان کند ‌در ترک خاقان را
عدولی نیست ‌در حکمش هنرمندان دولت را / گریزی نیست از رایش خداوندان فرمان را
وزیران آل ساسان را اگر بودند بسیاری / وگر بودند بسیاری مشیران آل سامان را
نبود از عدل و از انصاف مهتر زو و بهتر زو / مشیری آل سامان را وزیری آل ساسان را
ایا شایسته و در خور سرای ملک و دولت را / چو هرمز قُوس و ماهی را چو زُهْره ثَور و میزان‌را
نه هر صدری به صدر اندر چنو نزدیک‌، سلطان را / بود بایستهٔ تمکین را بود شایسته امکان را
سواری کاردان باید صف پیکار وکوشش را / ستوری کوه سان باید تک ناوَرد و جولان را
گر از دانش بود پایه بزرگان مُمَیّز را / ور از حکمت بود مایه حکیمان سخندان را
تو داری پایهٔ اکبر تو داری مایهٔ اکثر / نبود این پایه آصِف را نبود این مایه لُقمان را
اگر زنده شدی رستم که رکنی بود مردی را / وگر باز آمدی دستان که اصلی بود دستان را
غلامان تو کردندی به مردی طیره رستم را / دلیران تو دادندی ز دَستان توبه دَستان را
یکی تیغ است گوهر دار طبع پاکت از تیزی / که با او آشنایی نیست هرگزسنگ وسوهان را
چو کلک تو به توقیعات در دیوان روان گردد / صریرش در سجود آرد همی اصحاب دیوان را
مداد‌ش قیر و قطران است و دارد قیمت‌گوهر / وگرچه قیمت‌ گوهر نباشد قیر و قَطران را
وعید و وعد یزدان است حل و عقد او گویی / که خوف و امن ازو باشد سپاه کفر و ایمان را
جو مدّ و نقش او با نامه و منشور شد پیدا / کلید و قفل شد پیدا در توفیق و خِذلان را
ایا پیرایهٔ فاخر زگفتار تو تحسین را / و یا سرمایه وافر ز کردار تو احسان را
بخنداند همی فر تو روی روز روشن را / بگریاند همی جود تو چشم ابر نیسان را
سواران معالی را یکی میدان کشیدستی / که در خاطر نهایت نیست طول و عرض میدان را
اگر مَدحَت نگوید دل طراوت کی بود دل را / وگر مهرت نجوید جان حلاوت کی بود جان را
کنم منظوم مدح تو به‌لفظی‌کان بود آسان / که در دلها فزون باشد حلاوت لفظ آسان را
چو بهر من ز تو اعزاز و اکرام است هر روزی / تو را هرگز نگویم آنچه قطران‌ گفت مَملان را
که از تو در نکوکاری مرا شُکرست بسیاری / ز مملان ابن وهسودان شکایت بود قطران را
به حضرت نیست‌گسترده بساط رامش و عشرت / زمستان چون توانم کرد مسکن مَرو شهجان را
چو از باد زمستانی شود بی‌برگ هر شاخی / چنان بایدکه در خانه کنم برگی زمستان را
ز مرو شاهجان یابم بسوی خانه ‌دستوری / گر از حالم کنی آگه شهنشاه جهانبان را
همی تا حال سیارات و ارکان هست دیگرگون / همی تا طبع یکسان نیست فروردین و آبان را
وفاق و سازگاری باد با طبع و مزاج تو / چه فرور‌دین و آبان را چه سیارات و ارکان را
به نور طلعت تو چشم روشن باد خسرو را / ز حسن همت تو طبع خرّم باد اعیان را
جمالت باد بی‌آفت کمالت باد بی‌نقصان / بدین هر ‌دو مبادا راه‌، آفت را و نقصان را
همیشه پنج تن را باد مسکن در سرای تو / ندیم و زائر و مداح و دانشمند و مهمان را
تو اندر دست و بر پای ایستاده پیش تو سروی / کزو رشک آید اندر خُلد حُورالعین و رضوان را