امیر معزی › شمارهٔ ۲۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو آ‌تش فلکی شد نهفته زیر حجاب / زدود بست فلک بر رخ زمانه نقاب
درآمد از در من برگرفته دلبر من / ز روی خویش نقاب و ز موی خویش حجاب
خبر گرفته‌ که من بر عزیمت سفرم / فرو نهادم و برداشتم دل از اَحباب
عرق‌ گرفته جبینش ز داغ فُرقَتِ من / چو بر چکیده به گلبرگ قطره‌های گلاب
کشیده زلف گره‌ ‌گیر در میان دو لب / چو خوشه عِنَب‌ اندر میانهٔ عَنّاب
به سرو برشده دارد ز مشک تافته خم / به تیر آخته دارد ز شیر تافته تاب
فرو زده به دو بادام صدهزار الماس / برون شده سر الماسها به دُرّ خوشاب
ز های و هوی غریوش هزار دل چو دلم / بر آتش غم و تیمار بیش‌ گشته کباب
دراز کرد زبان عتاب وگفت مرا / که ای به لفظ خطا با فراق‌ کرده خطاب
تورا که گفت که اندر حضر به‌این زودی / ز وصل عزم بگردان‌، ز دوست روی بتاب
شباب و یار مساعد خوشست هر دو به هم / مبر ز یار مساعد به روزگار شباب
بباش و رنجه مکن دست را به‌بند عنان / بپا و رنجه مکن پای را به رنج رکاب
به‌کوه و دشت چه تازی میان ژاله و برق / که وقت طارَم خرگاه و آتش است و شراب
همی نبینی کز باد بهمنی در و دشت / شدست معدن کافور و چشمهٔ سیماب
جواب دادم و گفتم که ای شکر لب من / مکن دراز به خشم اندرون زبان عِتاب
نخست کس نه تویی‌ کز فراق دیدستم / نخست کس نه منم کز سفر کشید عذاب
سفر اگر همه دشت است باشدش پایان / فراق اگر همه بحرست باشدش پایاب
زنم چرا نزنم دست در عِنان صلاح / کنم چرا نکنم پای در رکاب صواب
ز باد و بهمن و سرما چه باک بود مرا / که هست در دل و طبع من از دو آتش آب
یکی ز عشق تو و دیگر از تفکر شعر / شعاع و شعله هر دو رسیده تا به سحاب
من از خدای به شکرم تو صبر کن که دهد / مرا به شکر جزای و تو را به صبر ثواب
بیا و دست در آگوش من حمایل کن / که دیرگشت و بپا ایستاده‌اند اصحاب
دوید تا بر من پشت کرد چون چوگان / دلم ز بیم جدایی چو گوی در طَبطَاب
فرو سِتُرد ز رخسار خون دیده به‌دست / به‌ خون دیده ده انگشت خویش‌کرد خَضاب
وداع کردم و بر جان و دل نگاریدم / حساب وصلش و دیدم شبی چو روز حساب
شبی که بود ز بس تیرگی زمین و هوا / چو ر‌وز بازپسین سر به سر سیاهی ناب
خمیده ماه به شکل‌ کمان زرّین نور / جهنده رَجم شیاطین چو بُسّدین نشاب
خیال نور کواکب میان ظلمت شب / چنانکه پَرّ حواصِل میان پرّ غُراب
بساط پروین‌ گفتی میان نَطع‌ کبود / پیاله‌های بلورست درکف لعّاب
بَناتِ نَعش پراکنده بر کران سپهر / چو بیضه‌های شترمرغ در میان سراب
نجوم جَوزا همچون حمایل زرّین / فرو گذاشته از روی جامهٔ حُجّاب
مَجرّه همچو رهی کاشکاره شد در بحر / چو زد کلیم پیمبر عصای خویش بر آب
ستور من به چنین شب همی نمود هنر / همی نوشت شَخ و سنگ بر نشیب و عقاب
به نیکویی چو تَذَرو و به فرّخی چو همای / به رهبری چو کلنگ و به‌ سرکشی چو عقاب
دونده‌تر گه رفتن ز باد برگردون / جهندهٔ ترگه جستن ز تیر در پرتاب
دو چشم او چو دو لؤلؤ برآمده ز صدف / دو گوش او چو دو خنجر برآخته ز قِراب
دلیروار به پیش اندرون گرفت رهی / همه نشیمن افعیّ و خوابگاه ذِئاب
گه اندرو زد مه بیم و گه ز باد بلا / گهی زشیر نهیب وگهی ز دزد نهاب
فتاده نالهٔ غولان گمره اندر دشت / چنانکه نعرهٔ شیران شَرزَه اندر غاب
به روی سنگ سیه بر نشسته برف سفید / چو موی قاقم بر روی جامهٔ سنجاب
نموده دیو به چشمم ز دور پیکر خویش / چو در جحیم دل کافران به‌روز عقاب
گذر نکرد به پیش دلم چو دید که هست / دلم سپهر و شهاب اندرو مدیح شهاب
شهابِ دینِ خدا مُقْتَدیٰ مؤیّد ملک / ظهیر دولت و پیرایهٔ اولوالالباب
کریم بار خدایی‌ که اهل حکمت را / به حکم عقل ز درگاه او سزد محراب
کتاب و کِلک همه کاتبان ستوده شود / چو کلک او بنگارد صحیفهٔ به‌کتاب
چو نیزه گیرد و شمشیر ازو بیاموزند / یلان رزم و سران سپه طعان و ضراب
به بخشش کف او ساعتی وفا نکند / اگر ستاره درم‌ گردد و فلک ضراب
بود چو فایده در لفظ اگر نگاه کنی / ز نیکویی لقبش در میانهٔ القاب
بود چو واسطه در عِقد اگر قیاس کنی / ز روشنی نسبش در میانهٔ انساب
ایا ز غایت احسانت‌ گرم‌ گشته قلوب / و یا ز قوّت فرمانت نرم‌ گشته رقاب
شعاع بخت تو تا آدم است بر اسلاف / لباس جاه تو تا محشرست بر أعقاب
به زیر هر هنرت جوهری است از حکمت / به زیر هر سخنت دفتری است از آداب
به طبع جغد شود هر که دشمن تو بود / که جغدوار نجوید مگر دیار خراب
بر ضمیر تو زیبد منجمان تو را / مَجرّه تخته و ماه دو هفته اُسطُرلاب
هزار دانهٔ گوهر بود به بیداری / ز ابر جود تو یک قطره دیدن اندر خواب
اگر سؤال کند سائلی ز رجعت روح / کفِ جواد تو او را کفایت است جواب
اگر تُراب ز دست تو یابدی باران / به جای سبزه زَبَرجَد برون دمد ز تراب
بر آن زمین‌ که تو را آرزوی صید بود / حسود را حسد آید در آن زمین ز کِلاب
ز خیمهٔ ظفرت نقش نسترد گردون / چگونه یارد از دشمنی گسست طناب
مجالسند به لفظ اندرون ولیّ وعدوت / که آن همیشه مُصیب است و این همیشه مُصاب
در آفرین تو ماند به روی حورالعین / قصیده‌های چو آب من از ملاحت و آب
چون من به مدح تو مشکین‌ کنم صحیفهٔ سیم / سبب کند به معانی مُسَبّب الاسباب
ز بهر روی تو فالی گرفتم از مُصحَف / برآمد آیت «طوبی لَهُم و حُسن مآب‌»
به‌ وقت آن‌ که به حج حاجیان شتاب کنند / چو حاجیان سوی درگاهت آمدم به‌ شتاب
اگر قبول‌ کنی خویشتن به موسم حج / کنم ز بهر تو قربان برین مبارک باب
اگرچه هست به چشمت مرا ز تو اعزاز / وگرچه هست به نعمت‌ مرا ز تو اَنجاب
بدین قصیده سزد گر زیادتی یابم / که لفظهاش بدیع است و وصفهاش عِجاب
به وزن وقافیت آن که عَسجُدی گوید: / «‌غلام‌وار میان بسته و گشاده نقاب‌»
همیشه تا که به عشق اندرون خبر گویند / ز حال عُروه و عَفرا و حال دَعد و رُباب
به شش دلیل طرب مجلس تو خرّم باد / به نای و بربط و تنبور و طبل و چنگ و رباب
همیشه تا که به وصف اندرون مجرّه بود / چو جوی شیر و فلک چون زمردین دولاب
سر عدوت چو دولاب باد گرداگرد / دو جوی خون به‌ رخش پر ز درد و حسرت‌ و تاب
بنان تو گه بخشش مُقَسّمُ الارزاق / نهان تو گه کوشش مفتح الابواب
سرای مادح تو چون خزاین مَلِکان / ز بَدره‌های زر سرخ و رزمه‌های ثیاب