نرگس پرخواب او از چشم من بردست خواب / سنبل پر تاب او در پشتم آوردست تاب
چشممنپرخوابازآن شد پشتمن پرتاب ازاین / وین دو حال از هر دو پنداری همی بینم بخواب
آن چو سَحّاران اگر پیشه ندارد سِحر صرف / وین چو عَطّاران اگر مایه ندارد مشک ناب
چیستچندان رنگوزرق ازسِحر آن برمشتری / چیست چندان رنگ و بوی از عطر این بر آفتاب
گر میان عاشق و معشوق هنگام طرب / شرم و حشمت را شراب از پیش بردارد حجاب
خویشتن را در حجاب شرم و حشمتتُرک من / بیشتر پوشد همی چون بیشتر نوشد شراب
راست پنداریکه کافور وگلاب است ای شگفت / چون شکفته عارضش خوی گیرد از شرم و عتاب
من دلی دارم ز عشقش گرم و پیش او شوم / تا مگر بنشاند این گرمی به کافور و گلاب
وصف خوبان را به چشم اندر خیال روی او / چون مه اندر آینه است و چون ستاره اندر آب
گر خیال او نه ماه است و ستاره پس چراست / نور او آسان نمای و وصل او دشوار یاب
عاشقان را گر وصال و صحبت آن ماهروی / خوشترست از عمر و مال و تندرستی و شباب
عاقلان را از وصال و صحبت او خوشترست / خدمت سلطان اعظم خسرو مالک رقاب
کعبهٔ محمودیان و قبلهٔ مسعودیان / فخر سلطانان علاء دین و دنیا بوشهاب
بادشاه تاجور بهرامشاه نامور / آنکه از نامش بزرگی یافت القاب و خطاب
آنکه او را هست ابراهیم بن مسعود جد / وانکه او را هست مسعودبن ابراهیم باب
رسم او چون رسم محمودست جد جد او / بتپرستان کشتن و بتخانهها کردن خراب
آنکه اندر دولت او مستجاب آمد دعا / برتر آمد دولت او از دعای مستجاب
پیش تیغ او نقاب از روی بگشاید ظفر / چون ز گرد رزم بر روی هوا بندد نقاب
از غراب آموخت رفتن دشمنش در زیر بند / زانکه بودش مرغوای بد ز آواز غراب
شد کباب از خنجر او بدسگالان را جگر / هرکجا خنجر بود آتش جگر باشد کباب
بر زمین هند و سِند از هیبت شمشیر او / شیر غرنده نگردد یک زمان غایب ز غاب
کرد خالی عدل او زاولستان از اضطرار / کرد صافی تیغ او هندوستان از اضطراب
زانکه دارد بیفساد و بیخیانت ملک خویش / محتسب در ملک او شد بینیاز از احتساب
گرچه میراث آمد او را شاهی از جد و پدر / آلت شاهی به نفس خویش کرده است اکتساب
خیمهٔ اقبال او را بر سپهر لاژورد / هم بساط است از مَجَرّه، هم طناب است از شهاب
کان یکی باشد سپید و پهن چون سیمین بساط / واندگر باشد دراز و زرد چون زرین طناب
در وفا و شکر او از بُست تا اقصای هند / یکدلند و یکزبان خرد و بزرگ و شیخ و شاب
کرده اند اوصاف او را افتتاح هر کلام / کردهاند اخبار او را ابتدای هرکتاب
ای مبارک خسرویکز عدل تو یابد امان / سینه دُرّاج و کبک از چِنگَل باز و عقاب
خلق را بهتر غنیمت عدل توست از بهر آنک / آشتی دادست عدل تو غَنَم را با ذِئاب
ملک و عمرت را چه باک ازکید و مکر دشمنان / کوه و دریا را چه باک از سایهٔ پر ذُباب
شیر پر دل راکند فر جبین تو جبان / خصم مخطی راکند رای مصیب تو مصاب
آهن پولاد با عزمت ندارد محکمی / آذر خَرّاد با خشمت ندارد التهاب
بهره از طبع تو گیرد، زان سبک باشد هوا / مایه از حلم تو یابد زانگران باشد تراب
چرخ اگر جانی نبودی شمس اگر گفتی سخن / شیر اگر سُخره نبودی بحر اگر بودی خوش آب
از علا و نور و از سهم و سخا با هر چهار / گر تورا مانند و همتا کردمی بودی صواب
این صفت هرگز نباشد دلپسند از هیچ روی / وین سخن هرگز نباشد دلپذیر از هیچ باب
زانکه چرخ و شمس و شعر و بحر در جنب تو اند / چون زمین و چون سُها و چون گوزن و چون سراب
گاه رعد از بهر تیغ تو زند بر برق بانگ / گاه برق از بهر جود تو بخندد بر سحاب
برق با جود تو گویی ابر را گوید مبار / رعد با تیغ تو گویی برق را گوید متاب
آنچه در هیجا تو کردستی به شمشیر و به تیر / پیل نتواند بیشک و شیر نتواند بهناب
نام تو مدروس کرد آوازهٔ اسفندیار / ذکر تو منسوخ کرد افسانهٔ افراسیاب
فتح را چون بر در غزنین سبک کردی عنان / رزم را چون بر لب سیحونگران کردی رکاب
از ملک تایید بود آغاز رزمت را مدد / وز فلک لبیک بود آواز کوست را جواب
جوش بود از جیش تو در سومنات و مولتان / گرد بود از رزم تو در پنجشیر و اندراب
پای پیلان را ز مغز حاسدان کردی طلی / موی اسبان را به خون دشمنان کردی خضاب
معجز موسی است گفتی رمح تو گاه طعان / دست بویحیی است گفتی تیغ تو گاه ضِراب
آن یکی را در جبین جاودان جستی سنان / وین دگر را از روان راویان کردی قراب
چون نبود اندر خور باران رحمت دشمنت / بر سرش بارید شمشیر تو باران عذاب
روح بی جسمش معذّب شد به زندان سَقَر / جسم بیروحش مُنَقَّط شد به دندان گلاب
در هزیمت شد کسی بیچاره و مسکین بماند / نیزه در دستش عصا گشت و کماندانش جراب
او ندامت خورد و عمرش اوفتاد اندر نهیب / او هزیمت گشت و مالش اوفتاد اندر نهاب
معصیت در کین توست و طاعت اندر مهر تو / دوستانت را ثواب و دشمنانت را عقاب
آفرین بر بارهٔ آهو تک شبرنگ تو / آنکه در اعجاز رفتارش بود عجز دَواب
گاه جستن برق را با او نباشد هیچ زور / گاه رفتن باد را با او نباشد هیچ تاب
گردن ماهی بساید چون ازو خواهی درنگ / دامن صَرصَر بگیرد چون ازو جویی شتاب
شهریارا، گرچه از انعام تو هنگام مدح / شاعران را هم ذَهَب تشریف باشد هم ثیاب
دوست تر دارد معزی از ثیاب و از ذهب / خاک پای قاصدانت در ایاب و در ذهاب
تاکه از لفظ سما باشد سمو را انشقاق / تاکه از بحر هزج باشد رجز را انشعاب
انشقاق و انشعاب یُمن و یُسر اندر جهان / از یمین و از یسارت باد تا یومالحساب
تا چمن پژمرده گردد در مه کانون و دی / تا هوا تفسیده گردد در مه ایلول و آب
سال و مه باد از نَوالت بندگان را آب و نان / روز و شب باد از قبولت بندگان را جاه و آب
در مَظالِم ملک را توقیع تو حَبلُالمتین / در ضیافت خلق را احسان تو حُسن المآب
سوی کیوان رفته از میدان و از ایوان تو / نعرهٔکوس و تبیره نالهٔ جنگ و رباب
خون خصم و آب رز در خنجر و در ساغرت / همچو در مینا و لؤلؤ لعل و یاقوت مُذاب