امیر معزی › شمارهٔ ۳۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

منت ایزد را که روشن شد ز نور آفتاب / آسمان دولت و ملک شه مالک رقاب
از ‌خراسان آفتاب آید همی سوی عراق / از عراق آمد کنون سوی خراسان آفتاب
آفتابی بر سپهر فضل صافی از غبار / آفتابی در بروج سَعد خالی از حجاب
آفتابی اختیار دولت صاحب قِران / آفتابی افتخار ملت صاحب کتاب
سَیّد ‌نیا معین دین پیغمر که هست / همچو داود پیمبر صاحب فصل‌الخطاب
صاحب عادل نصیر دولت عالی که هست / حمد و نُصرت را ز نام و کُنیتِ او انشعاب
صدر عالم قبلهٔ اولاد آدم کز شرف / پیش از آدم بود عالم را به عدل او شتاب
با رسوم او جهان از یاد بگذارد همی / آنچه از فخر و شرف دیدست از صدر و شهاب
کار گیتی چون مُفَوّض کرد شاهنشه بدوی / حال گیتی استقامت یافت بعد از انقلاب
هست شاهنشاه صاحب دولت و صاحب قِران / رای صاحب دولت و صاحب قِران باشد صواب
مستجاب آمد دعای خلق در ایام او / تا ز رفعت قدر او شد چون دعای مستجاب
گر منوچهربن ایرج را چنو بودی وزیر / ملک ایران کی گرفتی مدتی افراسیاب
باش تا در راه درگاهش سبک گردد عنان / باش تا سوی شهنشاهش گران گردد رکاب
باش تا از راه امر و نهی بگشاید گره / باش تا از روی حل و عقد بگشاید نقاب
باش تا مُسْتَقْبَلان آیند پیش موکبش / آرزومند قبولش امتی از شیخ و شاب
سروران دولت او سرکشیده بر فلک / کافیان خدمت او رخ نهاده بر تراب
ای مبارک ابر رحمت‌، بر همه‌ گیتی ببار / ای همایون بدر دولت‌، بر همه عالم بتاب
در کفایت نام جوی از پادشاه نامجوی / در وزارت کامیاب از پادشاه کامیاب
مدت سی سال در ملک سلاطین کرده‌ای / منت شاهان و شکر رادمردان اکتساب
کدخدایی کن خداوند جهان را مدتی / تا جهان خالی کنی از اضطرار و اضطراب
دولت سلطان محمد گر ز تو ترتیب یافت / ملک سلطان سنجر اکنون از تو یابد جاه و آب
آهوان را گر ز دندان کِلاب آفت رسید / ور بود آشوب میشان را ز دندان ذِئاب
میش و آهو هر دو از عدل تو اکنون ایمند / هم ز چنگال ذِئاب و هم ز دندان کِلاب
در مسالک نیست با امن تو رسم بدرقه / در ممالک نیست با امن تو جای احتساب
عفو تو چون چیره گردد آب از آتش برکند / خشم تو چون تیز گردد آتش انگیزد ز آب
ور رسد پیغام تو یک راه سوی آسمان / مرحبا با حَبّذا از آسمان گیرد جواب
دوستان و دشمنانت را ز مهر و کین توست / در بهشت امید رحمت در سَقَر بیم عذاب
خُلد را بیند به خواب آن کاو تو را بیند به باد / بخت را بیند به یاد آن کاو تو را بیند به خواب
آسمان تا دامن محشر نبودی پایدار / گر به‌قدر تو نبودی آسمان را انتساب
تیر ترکان تو را پر عقاب آمد به کار / زان شرف شد در جهان شاه همه مرغان عقاب
حاتم و نعمان و مَعن امروز اگر پیدا شوند / هرسه راگاه جوانمردی نباشد با تو تاب
همت تو بشکند بازار ایشان همچنانک / مهر تابان بشکند بازار نور ماهتاب
بخت میمون تو چون بر هفت گردون خیمه زد / اختران بستند با تختت طناب اندر طناب
بند و زندان ساخت چون صاحب خبر کیوان پیر / تا کند در بند و زندان دشمنانت را عقاب
مشتری بر خیر و طاعت داشت در دنیا تو را / تا به خیر و طاعت از یزدان تو را باشد ثواب
بر مثال جنگیان مِرّیخ شد پرخاشجوی / تا به قهر بد سگالت برکشد تیر از قِراب
آفتاب از بهر آن تا تو ببخشی روز بزم / کرد سنگ خاره را پرگوهر و پر زرّ ناب
زهره شد چون مطربان رامش فزای ورودزن / تا زند هنگام رامش پیش تو چنگ و رباب
ای به نفس خویش تنها امتی همچون خلیل / مقبل فی کل فن، معجز فی کل باب
ای نیابت داده در علم و جوانمردی تو را / تا به خیر و طاعت از یزدان تو را باشد ثواب
عذر من بپذیر اگرچه هستم از تقصیر خویش / هم سزاوار ملامت، هم سزاوار عتاب
از وصالت ‌گشت فالم سعد چون فرّ همای / گر ز هجرت بود حالم تیره چون پر غراب
اندر این مدت که بودم من ز دیدار تو فرد / جفت بودم با رباب و باکباب و با شراب
بود اشکم چون شراب لعل در زرینه جام / ناله جون زیر رباب و دل چو بر آ‌تس‌کباب
شکر یزد‌ان را که روزی کرد ازین خدمت مرا / لذت خیرالمنال و راحت حسن‌المآب
تا مدیح تو همی‌گویم به‌هنگام ‌مشیب / گر ثنای تو همی گفتم به‌ ایام شباب
تا همی از مهر رخشان بر زمین باشد شعاع / تا همی از بحر جوشان بر هوا پاشد سحاب
مهر رخشان باد پیش رای تو همچون سها / بحر جوشان باد پیش دست تو همچون سراب
آنکه دل شادت نخواهد باد عیش او دژم / وان که آبادت نخواهد باد عمر او خراب
باغ اکرام تو را ریحان همه بو و لطف / ابر ا‌نعام تو را باران همه زر و ثیاب
روز و شب در خدمت تو ماه رویانی عجب / هر یکی را صنع یزدان دا‌ده شش چیز عجاب
چهرهٔ خوب و لب شیرین و بالای بلند / چشم مخمور و دهان تنگ و زلفین به تاب
باد با بخت تو سعدین فلک رااقتران / تا به یزدان بندگان را در سجودست ا‌قتراب
رای تو در دولت سلطان به هرکاری مصیب / دشمنان دولت از رای مصیب تو مصاب
تا گه محشر به توقیعات در دیوان شاه / کرده اقلام تو هفت اقلیم پر درّ خوشاب