چون ز بُرج شیر سوی خوشه آمد آفتاب / شد به ابر اندر نهان «حتی توارت بالحجاب»
ابر شد مانند چشم عاشقان اندر سِرشک / مهر شد مانند روی دلبران اندر نقاب
آمد آن خیل بهاری را کنون وقت مَشیب / آمد آن فصل خزانی را کنون روز شباب
ماه مهر آویخت زرّین حلقه در گوش چمن / تا به حنّا کرد گلبن دست زنگاری خضاب
باغ رنگ بینفس دارد ز بیم ماه دی / تودهٔ کافور سوده زان همی ریزد سحاب
کوه را بر تارک اکنون هست ترک از سیمِ خام / باغ را برگردن اکنون عِقد هست از زرّ ناب
آن یکی را داد ابر از رایت مصری ردا / وین دگر را داد باد از مُلحَم رومی ثیاب
هندوی گندا شدست اندر میان باغ ماغ / نقرهٔ خارا شدست اندر میان حوض آب
برق چون بنمود چهره آتش اندر شد به کوه / زاغ چون بگشاد دیده بلبل اندر شد به خواب
گشت پنهان لالهٔ شنگرفگون در زیر برف / گشت پنهان سوسن کافورگون اندر رضاب
آن یکی چون بدسگال دولت صاحبقِران / واندگر چون دوستدار خسرو مالک رقاب
خسرو عادل ملک فخرالمعالی بوعلی / داور هوشنگْ هوش و شاه پیغمبر خطاب
آن که کمتر خادم او برتر از اسفندیار / وانکه کمتر چاکر او برتر از افراسیاب
از مبارک نام او دارد معالی اِنشقاق / وز مؤید بخت او دارد سعادت انشعاب
موکب اجلال او را آمد از شعرا لگام / خیمهٔ فرمان او را آمد از طوبی طناب
میش با شمشیر تیزش سر فرازد بر پلنگ / بره با فرمان عزمش چیره گردد بر ذئاب
خاک هامون با وجودش برتر از اوج زُحَل / گنج قارون پیش خودش کمتر از پر ذباب
بر امید ترکش او زودتر بالد خدنگ / بر فراق دشمن او زارتر نالد رباب
دشمنانش را ز غسلین است در دوزخ طعام / دوستانش را ز تَسنیم است در جنت شراب
از سراب آبگون کس را نباشد منفعت / زانکه اندر شاًن بدخواهان او آمد سراب
جاه و حشمت نیست الا در همایون درگهش / همچنان لارَطب و یابس نیست الا در کتاب
گر چون او یزدان به همت آفریدی دیگری / آمدستی بینیازی خلق را از اکتساب
ای خداوندی که هستی جعفری و لنگری / داری از جعفر ظفر تا روز محشر فتح باب
چون تویی باید که دارد حیدر کرار غم / چون تویی باید که دارد جعفر طَیّار باب
پادشاهان نامه و نام تو را بر سر نهند / تا به نام توست شاهی و شرف را انتساب
مرکب تو همچو آب و آتش و خاک است و باد / در نشیب و در فراز و در درنگ و در شتاب
بفکند باد سبک را چون سبک سازی عنان / بشکند کوه گران را چون گران سازی رکاب
چون بپرّانی عقاب و باشه و شاهین و باز / هر یکی را در سر چَنگَل بود صیدی عِجاب
زهره باشد صید باشه تیر باشد صید باز / مهر باشد صید شاهین مه بود صید عقاب
نیزهٔ سندان گذار و تیر خارا خوار تو / هر دو چون تقدیر یزدان است در رفتن صواب
زان یکی روز سیاست سروران را اضطرار / زین دگر روز شجاعت خسروان را اضطراب
هست چوگان تو مانند شهابی تیز رجم / وان مدور گوی تو مانند جرم آفتاب
کی ربایند از تو شاهان گوی هنگام نبرد / تا تو داری روز میدان آفتاب اندر شهاب
ای همیشه پیش تدبیر تو شاهان چون عبید / وی همیشه پیش شمشیر تو شیران چون کلاب
تاکه جود تو به قزوین نیست یک ساکن فقیر / تا که عدل تو به قزوین نیست یک مسکن خراب
با جوال گوهر و صندوق زر بیرون شود / هر که او آید به قزوین با عصا و با جِراب
با پدر بودم به هر بقعت مهنّا و مصیب / بیپدر گشتم به هر مجلس معزا و مصاب
خسروا، بودم در این بقعت غریب و نوسفر / بر غریب و نوسفر ناگاه غُرّان شد غراب
پشت چون پشت یتیم بیپدر در انکسار / چشم چون چشم غریب نوسفر در انسکاب
بر وفایش بود دعوی از قضا و از قَدَر / نیست کس را با قضا و با قدر جنگ و عِتاب
جندگیرم من حببباب عمر او پنجا و شش / نیست دیدارش مرا روزی الی یوم الحساب
گر پسندی پیش تو خدمتکنم همچون پدر / کز پدر فرزند را نیکوتر آید انتساب
من رهی را بیهمایون طلعت تو مدتی / دیده اندر چشم خون گشت و دل اندر بر کباب
گر به خدمت قصد کردم گفت دربان بار نیست / ور فرستادم یکی مدحت ندادندم جواب
رنگ رخسارم به زردی بود مانند ذهب / زانکه جز حرمان ندیدم در ایاب و در ذهاب
بر امید دیدن تو هر شبی کردم دعا / آن دعا را دوش کرد ایزد تعالی مستجاب
تا که جان دارم خداوندا بدین عالی بساط / بارم از دریای خاطر هر زمان دُرِّ خوشاب
دولت پاینده را گویم که اِسْجد و اقْتَرب / گر بیابم اختصاصی بر بساط اقتراب
تا بود تأثیر گردون گه صلاح و گه فساد / بدسگالان تو را بادا عقاب بیثواب
مهرگان آمد خداوندا به شادی بگذران / آفتاب عالمی بر جملهٔ عالم بتاب
شهر گیر و در گشای و دین پرست و کین ستان / ملک دار و ملک بخش و کام جوی و کام یاب