اگرچه ناموران را تفاخر از هنرست / تفاخر هنر از شهریار نامورست
جلال دولت عالی جمال ملت حق / که پادشاه جهان است و خسرو بشرست
اگر زمانه بنازد ز عدل او نه شگفت / که عدل او ز حوادث زمانه را سپرست
به گِرد رایت او گَرد گر ظفر خواهی / که گرد رایت عالیش آیت ظفرست
همیشه روشنی از رای اوست عالم را / مگر که عالم چشم است ورای او بصر است
خجسته دولت او آفتاب را ماند / که هم به خاور از او نور و هم به باختر است
اگر خرد ز دل آید دلش همه خردست / و گر هنر ز تن آید تنش همه هنرست
نه بیستایش او بر زبان کس سخن است / نه بی پرستش او بر میان کس کمر است
از آن بود نظر مشتری خجسته به فال / که بخت فرخ او را به مشتری نظرست
مناز خیره به قومی که پیشتر بودند / به شاه ناز کز ایشان به ملک بیشتر است
پدرش بود به دولت زیاده از دگران / به دین و دانش و داد او زیاده از پدرست
خدایگانا فتح تو از میان فتوح / به قدر و جاه چو سَبْعُالمَثانی از سُوَرست
تو آن شهی که هوای تو داد بیستم است / تو آن شهی که رضای تو نفع بیضررست
ز روی عقل جهان چون تن است کان تن را / مراد تو چو سر ورای تو چو چشم سرست
خدای عرش به حکم تو کرد گنج ملوک / اگر چه بیش تو گنج ملوک بیخطرست
مگر مراد تو جزوی است از قضا و قدر / که حَلّ و عَقدِ جهان از قضا و از قَدَرست
زمانه را دو درست از بدی و از نیکی / حُسام و کِلک تو قفل و کلید آن دو درست
به شرق و غرب ز احسان وجود تو صفت است / به بر و بحر ز انصاف و عدل تو سمرست
بسا کسا که چو آتش به کینهٔ تو شتافت / کنون دو دیده پر از دود و دل پر از شررست
مگر عداوت تو آتش جگرسوز است / که سال و ماه عدوی تو سوخته جگرست
شریف حضرت تو هست کعبهٔ شاهان / سریر تو چو مقام و رکاب تو حَجَرست
به مدح توست سزاوار هر کجا نُکَت است / به تاج توست سزاوار هرکجا گهرست
مدایح تو همه مدح ما بیفروزد / که طبع ما صدف است و مدیح تو دررست
به جز خدای تعالی هرآنچه هست دگر / همه سراسر زیرست و بخت تو زبرست
تو را ز بخت و جهان را ز عدل تو هر روز / بشارتی دگرست و سعادتی دگرست
همیشه تا که زمانه نتیجهٔ فلک است / همیشه تا که مُحرّم مُقدّم صفرست
جهان تو گیر و ولایت تو بخش و شاه تو باش / ز دهر مگذر اگرچه که دهر در گذرست
برو به کام دل خویش هر کجا خواهی / که کردگار تو را یار و بخت راهبرست