امیر معزی › شمارهٔ ۴۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ایام نشاط است که عید است و بهار است / گیتی همه پربوی‌ گل و رنگ و نگار است
در هر وطنی خرمی از موکب عیدست / در هر چمنی تازگی از باد بهارست
تا باد بهاری به سوی باغ گذر کرد / بر شاخ درختان‌ گل و نسرین که به‌ بار است
بر طرف چمن شاخ درختان ز شکوفه / مانند بت سیمبر مُشک عِذارست
گشته است بنفشه چو یکی عاشق مهجور / کز هجر سرافکنده و از عشق نزار است
نرگس قدح باده نهادست به ‌کف بر / زان است که در دیدهٔ او خواب و خمارست
بر سبزه و لاله به لب جوی و سر کوه / از مرغ جغانه است و ز نخجیر قطار است
گرد آمدن مرغ و به هم رفتن نخجیر / از بهرشکار مَلِک شیر شکار ست
سنجر که به خنجر دل بدخواه بسوزد / زیرا که تف خنجر او صاعقه بار است
آن شاه جهانگیر که از تاختن او / بر قیصر و فغفور جهان همچو حصار است
از موکب او تا به در هند نهیب است / و ز لشکر او تا به حد روم غبار است
بر اسب ‌گه رزم همه مردی و زورست / بر تخت‌گه بار همه حلم و وقارست
بحری است‌ گهربخش‌ که بر تخت نشسته است / شیری است عدو سوز که بر اسب سوار است
در خدمت او شخص ادب راست مزاج است / در مد‌حت او زرّ سخن پاک عیار است
تاجند تبارش ز شرف بر سر شاهان / او از هنر و روزبهی تاج تبارست
تا کرد عیان دولت او صورت دولت / ‌چرخ آینه گون است و قضا آینه‌دارست
همواره بود تعبیهٔ دولت او راست / کان تعبیه را قاعده تا روز شمارست
ای شاه ز تو تخت همی شکرگزارد / هرچند کزو هر ملکی شکرگزارست
بر نام تو از تاجوران خطبه و سکه است / هرجا که در اسلام بلادست و دیارست
هر خیل ز ترکان تو چون سیل جبال است / هر فوج ز گردان تو چون موج بحارست
از روضهٔ عدل تو در آفاق نسیم است / وز آتش خشم تو در اقطار شرارست
مانندهٔ آب است حُسام تو ولیکن / این است که از خون اعادیش بخارست
ز اندیشهٔ روزی ننهد بار به دل بر / هر بنده‌که او را سوی درگاه تو بارست
آن کس که برفت از در تو بیهده روزی / تا از در تو دور شدست از دردارست
ای ناصر دین نبی و یار شریعت / ایزد به همه کار تو را ناصر و یار است
اَجرام فلک را به هوای تو مسیر است / زیرا که فلک را به مدار تو مدارست
با حد وکنار است همه چیز به‌ گیتی / فیروزی و اقبال تو بی‌حدّ و کنارست
تا نصرت و یمن است تو را سوی یمین است / تا راحت و یسر است تو را سوی یسار است
دمساز موالیت می و نالهٔ زیرست / همراه مَعادیت غم و نالهٔ زار است
عید آمد و بگذشت همه روز به شادی / وقت طرب و خرمی و جام عقار است
تا یازده مه اهل طرب را به سعادت / در مجلس تو با می و مطرب سر و کارست
اقرار دهد هر که حریف است در این کار / کز مجلس عا‌لیت بر این جمله قرار است
تا روز رونده است و شب اندر پی روزست / تا خار خَلنده است وگل اندر بی خارست
از دولت تو جان ولی تازه چو گل باد / کز هیبت تو روز عدو چون شب تارست
خوش باد همه روز تو چون عید و چو نوروز / کز فرّ تو هر روز گل بزم به بارست