امیر معزی › شمارهٔ ۴۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عید ا‌َضْحیٰ رسم و آیین خلیل آزرست / عیدفطر اندر شریعت سنت پیغمبرست
هر دو عید ملت است و زینت است اسلام را / عید دولت طلعت میمون سلطان سنجرست
عید ملت خلق را باشد به ‌سال اندر دو روز / طلعت او خلق را هر روز عیدی د‌یگرست
آن جهانگیری ‌که آرام جهان از تیغ اوست / وان جهانداری که داد او جهان را ‌داورست
آن‌ که شاهان را به ایرانشهر سر بر نام اوست / وان که خاقان را به توران نامهٔ او بر سرست
شاه والا همت است و شاه نیکو سیرت است / شاه عالی رُتبَت است و شاه پبروز اخترست
گوهر سلطان ملک تاج سر شاهنشه است / دولت او گوهر تاج است و تاج‌گوهرست
حشمت اسلاف او از نام او تا آدم است / دولت ا‌عقاب او از فر او تا محشرست
در جهان یا زیر ‌دست اوست یا از دست اوست / هرکه در شاهی سزای ملک و تاج و افسرست
خطبه را هست از خطاب نام او عز و شرف / هرکجا ‌در مشرق و مغرب خطیب و منبرست
آنچه بگرفت از جهان و از پدر میراث ‌یافت / هر ‌دو حقی واجب‌است و حق به‌دست حقورست
خسروی را نیست د‌رخور هر که عهدش بشکند / وانکه در عهدش بماند خسروی را درخورست
او به ایران است و عزمش بر در انطاکیه / او به مروست و نهیبش بر درکالنجرست
از شمار لشکر او وهم مردم عاجزست / وهم مردم کی بود چندانکه او را لشکرست
گر شگفتیهای رزم او سراسر بشمری / بیش باشد زان سگفتیها که در هر دفترست
قصهٔ اسکندر از دفتر چرا خوانی همی / با فتوح او چه جای قصهٔ اسکندرست
آسمان آراسته است از رایت مه پیکرش / از سم اسبان او روی زمین مه پیکرست
هست مهر وکین او چون نوش و زهر از بهرآنک / کینه او جانگزای و مهر او جان پرورست
هیچ کس را در جهان از آب و آذر چاره نیست / زانکه تیغ او به‌رنگ‌آب و فعل آذرست
چون ببالاید به ‌خون بدسگالان تیغ او / ارغوان و لاله‌ گویی رسته‌ از نیلوفرست
ابر نیسان را سر اندر چنبر فرمان اوست / در هوا قوس قزح‌ از بهر آن چون چنبر است
گر به ‌دریا در سکون ‌کشتی از لنگر بود / این جهان دریا و او کشتی و عدلش لنگر است
ای خداوندی ‌که عالی رایت رای تو را / خسرو سیارگان چون بندگان خدمتگرست
از دل و جان هر که پنهان نیست در فرمان تو / آشکارا از بن دندان تو را فرمانبرست
هر کجا سازی مقام آنجا بود شادی مقیم / چون به‌شادی ایدری اسباب شادی ایدرست
باده باید خواست از دست بتان آزری / اندرین موسم‌ که آئین خلیل آزر است
خاصه در فصلی که بر اطراف جوی از باد سرد / پاره پاره ‌سیم و پولاد و بلور ومرمر است
در میان خانه‌ها ازگوهر مجلس فروز / توده توده بُسّد و یاقوت و لعل اَحمَرست
گوهری کاورا برادر ماه و خواهر مشتری است / گوهری کاورا پدر سنگ است و آهن مادرست
از فروغش خانه همچون بوستان خرم است / قد او در بوستان مانند زرین عرعرست
گرچه‌ رخشان‌ است بیش‌ رای او همچون رهی‌ است / ورچه سوزان است پیش چشم او خاکستر است
تا که جای تیر و خنجر هست رزم جنگیان / تاکه بزم باده‌خواران جای جام و ساغرست
تا قیامت فخر جام و ساغر از دست تو باد / همچنان‌ کز بازوی تو فخر تیر و خنجرست
باد عدلت‌ کار ساز و یاور خلق جهان / کایزدت در هر مقامی کارساز و یاورست
عهد تو خوش باد و خرم ‌کز مدار آسمان / روزت از روز و شب از شب خوشتر و خرمترست