امیر معزی › شمارهٔ ۵۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جشن عید اندر شریعت سنت پیغمبرست / قدر او از قدر دیگر جشنها افزونترست
هست این جشن جهان افروز در سالی دو بار / ملک را فر ملک هر روز جشنی دیگرست
عُدّت مُستَظهر و فخر ملوک روزگار / بازوی دولت که تاج ملت پیغمبرست
سایهٔ یزدان و خورشید همه سلجوقیان / ناصر دین خسرو مشرق که نامش سنجرست
شهریاری کز خطاب و نام او نازد همی / هرکجا درکشور ایران خطیب و منبرست
در سرای پادشاهی بر سریر خسروی / چون ملک سلطان و چون الب‌ارسلان نیک اخترست
گوهر سلجوق را زین و جمال از فر اوست / همچنان چون عِقد را زین و جمال از گوهر است
در بقای او جهان را رامش و آرامش است / همچو تن را جان بقای او جهان را درخور است
رای ملک افروز او را ماه تابان خادم است / دولت پیروز او را چرخ ‌گردون چاکر است
آن درختی‌ کایزد اندر باغ اقبالش نشاند / بیخ و شاخ آن درخت از باختر تا خاورست
اندر آن وقتی که حاضر باشی اندر حضرتش / منظرش چون بنگری زیباتر از هر منظر است
و اندر آن وقتی که غایب باشی از درگاه او / مخبرش چون بشنوی مخبرتر از هر مخبرست
همچنان کاندر چهارم آسمان است آفتاب / طلعت میمون او اندر چهارم کشور است
گر به باغ اندر بیفزاید ز عرعر خرمی / رایت او باغ نصرت را به‌جای عرعرست
ور سر شاهان بیفزاید به افسر روز بار / نامهٔ او بر سر شاهان به جای افسرست
زانکه اندر خنجر او هست ز‌هر جانگزای / جان‌گزاید دشمنان را تا به‌دستش خنجرست
زانکه اندر ساغر او هست نوش جانفزای / جان فزاید دوستان را تا به دستش ساغرست
باید اندرخدمتش پشت بزرگان چنبری / پشت‌گردون زین‌قبل درخدمتش چون‌چنبرست
یادکرد او بزرگان را ثبات دولت است / آفرین او حکیمان را طراز دفترست
کوه بینی زیر دریا هرکجا باشد سوار / زانکه او دریا دل است و اسب او که‌ پیکرست
آب بینی جفت آذر چون زند د‌ر رزم تیغ / زانکه تیغ او به‌رنگ آب و جفت آذرست
اندر آن صحرا که او با دشمنان ‌کرده است حرب / تا گه محشر در آن صحرا نهیب محشرست
بر امید پادشاهی هر کسی دستی بزد / منت ایزد را که اکنون حق به دست حقورست
برد کیفر هر که از پیمانش بیرون برد سر / آنچه پیش آمد قدر خان را نشان‌ کیفرست
بر خلاف دولت او سر ‌دهد ناگه به ‌باد / هرکه را از کینه و پرخاش بادی در سرست
خانهٔ اقبال او دارد ز پیروزی دری / بدسگال ملک او چون حلقه بیرون از در است
پیش او خصمان همه اعجاز نخل اند از قیاس / حملهٔ او از پس خصمان چو باد صرصرست
گه به‌سوی رایت رای است فرخ رای او / گه زبهر غَزْوْ قصد او به قصر قیصرست
گر بفرماید بگیرد ملک هند و ملک روم / صاحب الجیش‌ آن‌که او را پهلوان لشکرست
تا نه بس مدت حصار غور بگشاید به ‌زور / گر حصار سومنات و قلعهٔ کالنجرست
رخنه ‌گرداند به‌ اقبال ملک حِصن عدو / گر چوکوه بیستون و بارهٔ اسکندرست
هست ‌کار ناصرالدین نصرت و فتح و ظفر / تا وزیرش مهربان و عا‌دل و دین‌پرورست
با ملک‌ سلطان قوام‌الدین به جنت هست شاد / با ملک سنجر نظام‌الدین به‌شادی ایدرست
هست خدمتگر در آن ‌گیتی پدر پیش پدر / واندرین گیتی پسر پیش پسر خدمتگرست
ای‌ خداوند‌ی که بزم توست فردوس برین / واندرو ساقی چو حورالعین و می چون کوثرست
می ستان هر لحظه از دست نگار آزری / د‌ر چنین جشنی‌ که آیین خلیل آزرست
عشرتت اندر زیادت باد اندر روز عید / زانکه طبعت عشرت افزای است و شادی گسترست
باد زیر سایهٔ عدلت جهان بی‌داوری / زانکه عدل تو همه خلق جهان را داورست