امیر معزی › شمارهٔ ۵۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن‌روی نه روی‌است گل سرخ به‌بارست / وان زلف نه زلف است شب غالیه بارست
آن جعد نه جعدست همه حلقه و بندست / وان چشم نه چشم است همه خواب و خمار است
شاید که من از دست بتم باده کنم نوش / زیرا که بتم نوش لب و باده‌گسار است
مشکین خط او بر دل من فتنه‌فزای است / نوشین لب او بر لب من بوسه شمار است
روزی ‌که نبینمش بهارم چو خزان است / چون باز بینمش خزانم چو بهار است
ای من رهی آن ‌ماه ‌که چه مست و چه هشیار / اندر بر عاشق ز در بوس و کنار است
اندر طلب وصلش بی‌صبر و قرارم / تاکی ز چنان روی مرا صبر و قرار است
دلسوز من است آن بت و جانسوز مخالف / شمشیر شه شیر دل شیر شکار است
سلطان بلند اختر ابوالفتح ملکشاه / شاهی که مبارزفکن و تیغ‌گذار است
صد بار بهر دم زدنی در شب و در روز / سعد فلک و رحمت یزدانش نثارست
از هیبت او در دل بدخواه نهیب است / وز لشکر او بر سر بدخواه غبارست
نامی‌ که نه از طاعت او جویی ننگ است / فخری که نه از خدمت او گویی عار است
او را به هنر چون جم و کاووس نخوانم / کاندر سپهش چون جم و کاووس هزار است
ای شاه‌ کسی کز خط عهد تو برون شد / پنداشت که بر مرکب اقبال سوار است
اندیشه خطا کرد و کنو‌ن همچو اسیران / سرگشته و دل سوخته در کنج حصار است
هر کس‌ که به فرمان تو رام است و مسخر / از دولت و اقبال تو کارش چو نگار است
وان کس‌ که سر از حکم و رضای تو کشیده است / از بیم تو آسیمه سر و بیهده کار است
عزست ز نام تو چه دنیا و چه دین را / عز تو بماناد که بدخواه تو خوارست
ماه علمت پیشرو ماه فلک باد / زیراکه فلک را به مراد تو مدارست
تو ناصر دین بادی و یارت همه عالم / کایزد به همه وقت تورا ناصر و یارست