امیر معزی › شمارهٔ ۵۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سنگین‌دلی که بر دل احرار قادرست / در حسن و در جمال بدیع است و نادرست
در موکب نبرد سواری دلاورست / در مجلس شراب نگاری معاشرست
حلقه شدست بر دو بناگوش او دو زلف / گویی که بر دو زهره دو هاروت ساحرست
تا بر سمن ز سنبل مشکین سلاسل است / تا بر قمر ز عنبر سارا دوایرست
او یوسف است و عاشق بیچاره در غمش / یعقوب با تأسف و ایوب صابرست
گر یک زمان به عارض و زلفش نظر کنی / گویی که با قمر شب تاری مقامرست
شب هست جانگزای و قمر هست جانفزای / یک خصم عادل است و یکی خصم جائرست
آن سنگدل ستارهٔ خوبان لشکر است / فریاد از آن ستاره که چون مه مسافرست
ای عاشق جفا زده فریاد شرط نیست / گردوست غایب است غم دوست حاضرست
حاجت نیوفتد که کنی عرض حال خویش / حال تو نزد سید احرار ظاهرست
صافی صفی حضرت سلطان روزگار / بوطاهر آنکه سیرتش از عیب طاهرست
آزاده مهتری که به‌ کلک و بنان خویش / در حل و عقد مملکت استاد ماهرست
رویش به نیک زادی در ملک روشن است / رایش به رادمردی در دهر سایرست
طبع لطیف او فلکی با کواکب است / لفظ شریف او صدفی پرجواهرست
نظاره‌گاه دولت او شمس ازهرست / آرامگاه خدمت او چرخ عاشرست
در وصف او فصاحت و صاف عاجزست / در مدح او عبارت مداح قاصرست
ای آنکه حضرت تو مکان مکارم است / وی آنکه طلعت تو سرور سرایرست
اندر کفایت آنچه تو دانی بدایع است / واندر بلاغت آنچه تو داری نوادر است
تو خرمی ز دولت و ملک از تو خرم است / تو شاکری زایزد و بخت از تو شاکرست
از مکرمات آخر مدح تو اول است / وز حادثات اول شکر تو آخرست
ناظر بود به طلعت بدخواه تو اجل / تا مشتری به طلعت سعد تو ناظرست
تا مجلس شریف تو شد قبلهٔ قبول / درکعبهٔ قبول دل من مجاورست
غواص دولت است و سعادت چو گوهرست / طبع تو همچو بحر و ضمیر تو تاجرست
از عطر بوی دارد گویی مدیح تو / زیرا که خاطرم به مدیح تو عاطرست
پوشیده نیست بر تو و بر وهم و خاطرم / شکر و ثنات بیشتر از وهم و خاطرست
تا در مدار عالم سفلی هر آنچه هست / از آب و خاک و آتش و باد و عناصرست
دایم معین و ناصر آزادگان تو باش / کایزد تو را همیشه معین است و ناصرست