امیر معزی › شمارهٔ ۵۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای دلبری که زلف تو دام است و چنبرست / دامیّ و چنبری که همه مشک و عنبرست
رخسار توگُل است و بناگوش تو سمن / گل در میان دام و سمن زیر چنبرست
از حسن و صورت تو تعجب همی‌کند / هرکس که بر طریقت مانیّ و آزرست
نقّاش را ز نقش تو بیکار شد دو دست / یک دست بر دل است و دگر دست بر سرست
از دست خَدّ و قَدّ تو در باغ و بوستان / تشویش لاله وگل و تَشویر عَر‌عَرست
روشن مه است روی تو بر سرو و جانور / یا آفتاب بر سر سیمین صنوبرست
تا ساختی ز غالیه صد حلقه بر سمن / بس‌ کس‌ که بر امید تو چون حلقه بر درست
عطّارگشت زلف تو کز بوی عِطر او / گویی سرا و مجلس و میدان معطرست
درویش‌ گشت جان من از مایهٔ شکیب / تا روی تو ز نامهٔ خوبی توانگرست
چون شَکّر اندر آب تن من گداخته است / تا لعل آبدار تورا طعم شَکَّرست
یاقوت احمرست به چشم اندرم سِرشک / تا درّ تو نهفته به یاقوت احمرست
گر دُرج ‌گوهرست ز عشق تو چشم من / طبع من از مدیح صفی کان گوهرست
خورشید ملک و سَیّد احرار روزگار / بوطاهر آنکه از همه عیبی مُطَهّرست
آزاده مِهتری که بر آزادگان دهر / از عقل و فضل بارخدای است و مهترست
در پیش رای پاکش و در جنب همتش / خورشید چون ستاره و دریا چو فَرغَرست
پرگار عقل را دل او همچو مرکزست / تصریف جود راکف او همچو مَصد‌رست
کردار او به‌زرّ صنایع مُوَشَّح است / گفتار او به ‌درّ بدایع مُشَجّرَ ست
از رای او مصالح ملک شهنشه است / در رسم او منافع دین پیمبرست
در حَلّ و عَقد هر چه به تدبیر و رای اوست / شایستهٔ شهنشه و دستور کشورست
ای مهتری که بخت تو بر پایهٔ رسید / کز وهم فیلسوف به‌صد پایه برترست
تا صورت بدیع تو پیدا نکرد چرخ / معلوم کس نگشت که دولت مُصَوَّرست
از نقش‌ کِلْک تو همه‌ گیتی مُنَقّش است / از نور رای تو همه عالم منوّرست
چون روزگار دولت تو بی‌نهایت است / چون آفتاب همت تو نورگسترست
گر نور پرورند ز پاکی هوا و آب / جود تو همچو آب و هوا نورپرورست
گر دشمن تو هست چو یأجوج باک نیست / تا عزم تو به قوّت سدّ سکندرست
از غایت‌ کرم ضعفا را تویی پدر / شاید که بخت نیک تو را همچو مادرست
آری برادرست تورا بخت ازین قبل / هرکس که برخلاف تو کوشد بر آذر است
ای زیر بار منّت توگردن کِرام / برگردن زمانه مدیح تو زیورست
معلوم رای توست ‌که در شاعری مرا / مدح تو سَر جریده و آغاز دفترست
جانم ز مهر تو فلک پر کواکب است / طبعم ز مدح تو صدف پر زگوهرست
پیوسته آفرین تو خوانم همی به خلق / کان آفرین به‌موضع و آن حق به حقورست
این خانه جنت است و تو رضوان جنتی / ایوان تو چو طوبی و دست توکوثرست
ساغر بیار و جام بخواه و بنوش می / کز دست تو حلال‌تر از شیر مادرست
تا نور هفت اختر باقی است بر فلک / تا بر زمین بقای شه هفت کشورست
عزم تو بر زیادت و کام تو بر مراد / از شاه هفت کشور و از هفت اخترست
خوشباش و شادزی‌که تو را عیش خرّم است / می نوش و مال ده که تورا بخت یاورست