امیر معزی › شمارهٔ ۵۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای شده ملک و دین ز کلک تو راست / کلک تو کار ملک و دین آراست
دل صافیت مَطلع قَدَرست / کفِ کافیت مقتضای قضاست
همت تو محیط چون فلک است / نعمت تو بسیط همچو هواست
دست تو ابر و جود تو مَطَرست / لفظ تو دُرّ و طبع تو دریاست
عادت تو به فخر پیوسته است / سیرت و رسم تو ز عیب جداست
گر تفاخر بود ز خدمت تو / آن تفاخر عَلَی‌الخُصوص مراست
هست یکتا به مهر تو دل من / پشت من در پرستش تو دوتاست
صد عطا از تو بیش یافته‌ام / هر یکی را هزار شکر و ثناست
قصهٔ خویش با تو دانم‌ گفت / حاجت خویش از تو دانم خواست
چون بود روزگار من که مرا / خرج پیدا و دخل ناپیداست
بار بسیار و بارکش اندک / چاکران بیش و مرکبان کم وکاست
دی مرا بود فکرت امروز / بازم امروز فکرت فرداست
گرچه در پایگاه و کیسهٔ من / نه ستورست و نه ستور بهاست
به‌ یک اشتر که تو مرا بدهی / همه کارم تمام گردد راست
برکات سخاوت تو مرا / فتح باب هزارگونه عطاست
از بقای تو دور باد فنا / تا به دهر اندرون بقا و فناست
بر تن و دلت و جانت باد ایجاب / هرچه اندر جهان به‌خیر دعاست