امیر معزی › شمارهٔ ۵۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بتی‌که قامت او سرو را بماند راست / خمیده زلف گرهگیر او چو قامت ماست
ز روی او برِ صورتگر از خیال و نشان / خیال حور بهشت و نشان ماه سماست
نماز شام که رفت آفتاب سوی نشیب / بر من آمد ماهی که ناروَن‌ بالاست
درآمد از سرکوی و در سرای بزد / سرای وکوی به رویش چو آفتاب آراست
به گرد چهرهٔ او در دو زلف او گفتی / که‌گرد لاله دو چنبر ز عنبرساراست
همی فشاند سر زلف بر ‌دو عارض خویش / بر آفتاب تو گفتی همی زره پیداست
چو زلف و روش بدیدم مرا یقین شد باز / که زیر دامن هاروت زُهرهٔ زهراست
چو عزم رفتن من دید و زاد راه سفر / فرو نشست توگویی قیامتی برخاست
ز روی و موی چو گلنار و چون بنفشه نمود / فزود گونهٔ‌ گلنار و از بنفشه بکاست
به‌ گونهٔ رخ او بر سرشک او گفتی / که بر عقیق پراکنده لؤلؤ لالاست
به مهرگفت به‌سوی سفر همی چه روی / که در سفر خطر صعب و کارهای خطاست
گمان برم که جفا بر حَضَر گزیدستی / که اختیار سفر بر حضر نشان جفا است
عِنان بتاب و متاب این دلم به آتش غم / که بر دلم ز غبار تو صدهزار عَناست
نه‌گر ز وصل من و شهر خویش سیر شدی / پس این شتافتن و زود رفتن تو چراست
وگر به صحبت یکساله کرده‌ای بیعت / همی‌کجا شوی اکنون و بیعت توکجاست
جواب دادم کاندر سفر خطر باشد / ولیکن این سفری کش نتیجه‌ نور و نواست
ضرورت است مرا رفتن از حضر به ‌سفر / ضرورت سفر دوستان نشان وفاست
به راه عِزّ و شرف پویم از ره عزلت / که عِزّ و عُزلت هر دو بهم نپاید راست
بود سفر به سعادت مرا چو بار دگر / ز روزگار امید و زکردگار قضاست
مگر همی نشناسی که در زیادت و جاه / پناه من به خداوند سیدالرؤساست
معین مملکت شهریار نیک اختر / که فرّ دولت نیک‌اختران بدو پیداست
ابوالمحاسن کاحسان‌ بزرگ نام بدوست / مُحَمّد آنکه محامِد بدو تمام بهاست
بزرگواری کاندر کمال قدرت خویش / نه ایزدست و چو ایزد بزرگ و بی‌همتاست
هوا خلاف زمین آمد و عجب دارم / که حکم او چو زمین‌است و طبع او چو هواست
چو بگذری ز خدای و خدایگان جهان / یقین شناس که بر هرکه هست کامرواست
ستارهٔ کَرَم است و نتیجهٔ خردست / نشانهٔ هنرست و یگانهٔ دنیاست
ز بخت خویشتن و شاه عالم است بزرگ / چو شاه عالم و چون بخت خویشتن بُرناست
حمایلِ سپرش بند چنبر فلک است / کواکبِ کمرش عِقد گردن جَوزاست
بلند بختا، نیک اخترا، خداوندا / در تو قبلهٔ آلاء و کعبهٔ نَعماست
بزرگ حضرت و درگاه تو بزرگان را / شریف چون حَجَرالاسوَد و مِنا و صَفاست
اگر لقا و دل اقبال و بخت را سبب است / لقا خجسته تو داریّ و دل‌گشاده‌تر است
وجودِ علوی و سِفلی در آن‌گشاده دَرَست / مراد کلّی و جزئی در آن خجسته لقاست
ز مهتران وکریمان که ما شنیدستیم / کرم تورا سزد و مهتری تورا زیباست
ز دولت تو من این معجزات دیدستم / که هر یکی عَلَم نسل آدم و حوّاست
به نزد مردم عاقل مراد عقل تویی / ز هر چه گردون تأثیر کرد و ایزد خواست
شکفته‌ شد بهر آنجا که همت تو رسید / به عقل و طبع مگر همت تو باد صباست
از آنکه جود به از تو جواد نشناسد / تورا به جود و به‌ تو جود را همیشه رضاست
تورا ز نعمت عُقبی همی مدد باید / که هر چه هست به دنیا تو را مراد عطاست
چو شب نمایدکِلک تو بر صحیفهٔ روز / اگر ستاره فشاند به تو سپهر، سزاست
زکلک تو به جهان در بدیعتر چه بود / که اَبکَم سخن آرای و اَکمه بیناست
چو دربنان تو پیدا شود گمان که مگر / کلید جنّت فردوس در ید بیضاست
تویی‌که مرتبهٔ تو به‌کبریای شهی است / مخالفان تو را مرتبه به کبر و ریاست
به نصرت و ظفر اندر تویی چو اسکندر / اگر چه خصم تو درگیر و دار چون داراست
نَعَم ز جود تو عزّ ولیّ و ذلّ عدوست / بلی ز لفظ تو نفی ملال و دفع بلاست
نعیم جود تو در سر چو روح نفسانی است / خیال مهر تو در دل چو نقطهٔ سوداست
زکردگار جهان هر چه یافتی امروز / یقین بدان که نشان زیادت فرداست
خرابهای زمین از تو گردد آبادان / به دولت تو شود شهر هرکجا صحراست
عجب مدار که از دولت‌ تو پنج بود / چهار طبع‌ که در زیرگنبد خضراست
بر مبارک تو یافتم جهان هنر / دل تو دریا دیدم‌ که اصل جود و سخاست
به‌ گرد دریا بس چون محیط‌ گشت جهان / اگر محیط به‌ گرد همه جهان دریاست
آیا ستوده ولی نعمتی که گاه سخن / ثناگر تو زبهر تو مُستَحِقّ ثناست
به‌ دولت تو خداوند در صِناعت شعر / جواز دولت من بنده برتر از جوزاست
همی ز منزلت و جاه من سخن‌ گویند / بهر کجا که در آفاق مَجمع‌ُالشّعراست
اگر به جان و تن از خدمت تو بودم دور / دلم تو داشتی و بر دلم خدای گواست
تو آفتابی و از قوّت تو در هر وقت / به‌سان آتش رخشنده طبع من والاست
از آفتاب به قوّت همی رسد آتش / وگرچه گوهر آتش زآفتاب جداست
همیشه تاکه ز حکم خدای وگرد‌ش چرخ / گهی صلاح و بقا و گهی فساد و فناست
همه فساد و فنا باد دشمنان تو را / که دوستان تو را خود صلاح هست و بقاست
دعای خلق به نیکی رساد در تن تو / که داعی تو بهرحال مُستَجاب دعاست