امیر معزی › شمارهٔ ۵۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یافت از یزدان ملک سلطان به شادی هرچه خواست / روز شادی روز ما سلطان دین سلطان ماست
بند شاهی کرد محکم راه دولت کرد پاک / چشم عالم کرد روشن‌ کار گیتی کرد راست
وقت وقت رامش است و روز روز عشرت است / د‌ست دست خسروست و کار کار پاد‌شاست
حاصل آمد شاه را بر سیرتی نیکوترین / هرجه از اقبال جست و هر چه از تأیید خواست
نیک بنگر تا کنون بی‌طاعت و فرمان شاه / یک مخالف کیست در گیتی و یک قلعه کجاست
دولت عالی چنین بایدکه دارد شهریار / در جهان از جملهٔ شاهان چنین ‌دولت کراست
هست با هر منتها و غایت هر دولتی / دولت شاه جهان بی‌غایت و نامتنهاست
روزگار فتنه بود اندر خراسان مدتی / تیغ او بفزود امن خلق و آن فتنه بکاست
لاجرم‌گرد ندامت بر رخ آن‌کس نشست / کز خلاف او همی اندر خراسان فتنه خواست
گر عصا بفکند موسی وقت سِحْر ساحران / تا بترسیدند و گفتند این عصا چون اژدهاست
فتنه اکنون همچو سِحْر ساحران است از قیاس / شاه چون موسی و تیغ تیز او همچون عصاست
مهر سلطان در دل و د‌یدار سلطان در نظر / مهتری را مایه و نیک‌اختری را کیمیاست
حضرت او چشم را روشن‌ کند گویی مگر / گَرد شادُرْوان او در چشم همچون توتیاست
ملک‌ گیتی بیشتر در زیر حکم خسروست / ور همه‌گیتی بود در زیر حکم او رواست
بی‌رضا و مهر او زنده نماند هیچ‌کس / ای عجب گویی رضا و مهر او آب و هواست
خسروا، شاها ز مقصو‌دی که حاصل شد تورا / هست از اقبالی که آن اقبال بی‌چون و چراست
قُوّت دین و صلاح ملک‌، جُستی سربسر / ایزد دانا برین‌ گفتار و این معنی گواست
لاجرم با مرد و زن زان روز کاین عالم بود / بر تن و جان تو اندر مشرق و مغرب دعاست
تاکه از تشبیه شکل آسمان و آفتاب / راست چون پیروزه‌‌گون دولاب و سیمین آسیاست
سایهٔ عدل تو از دنیا و دین خالی مباد / زانکه از عدل تو نفع نعمت و دفع بلاست
در جهانداری بقای دولت و عمر تو باد / کز بقای دولت و عمر تو عالم را بقاست